نه بيند سر تيغ ما را نيام * نه هرگز بوم زين سپس شادكام
ز مردم شمر ار ز دام و دده * دلى كو نباشد به درد آژده
مبادا بدان ديده در آب و شرم * كه از درد ما نيست پر خون گرم
از آن ماه ديدار جنگى سوار * از آن سرو بن بر لب جويبار
همى ريخت از ديده خونين سرشك * ز دردى كه درمان نداند پزشك
همه نامداران پاسخگزار * زبان برگشادند بر شهريار
كه اين دادگر بر تو آسان كناد * بد انديش را دل هراسان كناد
ز ما نيز يك تن نسازد درنگ * شب و روز بر درد و كين پشنگ
سپه را همه دل خروشان كنيم * باوردگه بر سر افشان كنيم
ز خسرو نبد پيش ازين كينه چيز * كنون كينه بر كين بيفزود نيز
سپه دل شكسته شد از بهر شاه * خروشان و جوشان همه رزمگاه
[ رزم دو سپاه به انبوه ]
چو خورشيد بر زد سر از برج گاو * ز هامون بر آمد خروش چكاو
تبيره برآمد ز هر دو سراى * همان ناله بوق با كرّ ناى
ز گردان شمشير زن سى هزار * بياورد جهن از در كارزار
چو خسرو بر آن گونه بر ديدشان * بفرمود تا قارن كاويان
ز قلب سپاه اندر آمد چو كوه * ازو گشت جهن دلاور ستوه
سوى راست گستهم نوذر چو گرد * بيامد دمان با درفش نبرد
جهان شد ز گرد سواران بنفش * زمين پر سپاه و هوا پر درفش
بجنبيد خسرو ز قلب سپاه * هم افراسياب اندران رزمگاه
بپيوست جنگى كزان سان نشان * ندادند گردان گردنكشان
بكشتند چندان ز توران سپاه * كه درياى خون گشت آوردگاه
چنين بود تا آسمان تيره گشت * همان چشم جنگاوران خيره گشت
چو پيروز شد قارن رزم زن * بجهن دلير اندر آمد شكن
چو بر دامن كوه بنشست ماه * يلان بازگشتند ز آوردگاه
از ايرانيان شاد شد شهريار * كه چيره شدند اندران كارزار
همه شب همى جنگ را ساختند * بخواب و به خوردن نپرداختند
چو بر زد سر از چنگ خرچنگ هور * جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور
سپاه دو كشور كشيدند صف * همه جنگ را بر لب آورده كف
سپهدار ايران ز پشت سپاه * بشد دور با كهترى نيك خواه
چو لختى بيامد پياده ببود * جهان آفرين را فراوان ستود
بماليد رخ را بران تيره خاك * چنين گفت كاى داور داد و پاك
تو دانى كزو من ستم ديدهام * بسى روز بد را پسنديدهام
مكافات كن بد كنش را به خون * تو باشى ستم ديده را رهنمون
و ز ان جايگه با دلى پر ز غم * پر از كين سر از تخمهء زادشم
بيامد خروشان بقلب سپاه * بسر بر نهاد آن خجسته كلاه
خروش آمد و نالهء گاو دم * دم ناى رويين و رويينه خم
و زان روى لشكر بكردار كوه * برفتند جوشان گروها گروه