كه لشكر بنزديك جيحون رسيد * همه روى كشور سپه گستريد
بدان درد و زارى سپه را بخواند * ز پيران فراوان سخنها براند
ز خون برادرش فرشيد ورد * ز رويين و لهّاك و شير نبرد
كنون گاه كينست و آويختن * ابا گيو و گودرز خون ريختن
هم رنج و مهرست و هم درد و كين * از ايران و ز شاه ايران زمين
بزرگان تركان افراسياب * ز گفتن بكردند مژگان پر آب
كه ما سر بسر مر ترا بندهايم * بفرمان و رايت سرافگندهايم
چو رويين و پيران ز مادر نزاد * چو فرشيد ورد گرامى نژاد
ز خون گر در و كوه و دريا شود * درازاى ما همچو پهنا شود
يكى بر نگرديم زين رزمگاه * اگر يار باشد خداوند ماه
دل شاه تركان از آن تازه گشت * از ان كار بر ديگر اندازه گشت
در گنج بگشاد و روزى بداد * دلش پر ز كين و سرش پر ز باد
گله هرچ بودش بدشت و بكوه * ببخشيد بر لشكرش همگروه
ز گردان شمشير زن سى هزار * گزين كرد شاه از در كارزار
سوى بلخ بامى فرستادشان * بسى پند و اندرزها دادشان
كه گستهم نوذر بد آنجا بپاى * سواران روشن دل و رهنماى
گزين كرد ديگر سپه سى هزار * سواران گرد از در كارزار
بجيحون فرستاد تا بگذرند * بكشتى رخ آب را بسپرند
بدان تا شب تيره بىساختن * ز ايران نبايد يكى تاختن
فرستاد بر هر سوى لشكرى * بسى چارهها ساخت از هر درى
چنين بود فرمان يزدان پاك * كه بيدادگر شاه گردد هلاك
شب تيره بنشست با بخردان * جهان ديده و راى زن موبدان
ز هر گونه با او سخن ساختند * جهان را چپ و راست انداختند
بران بر نهادند يك سر كه شاه * ز جيحون بران سو گذارد سپاه
قراخان كه او بود مهتر پسر * بفرمود تا رفت پيش پدر
پدر بود گفتى به مردى بجاى * به بالا و ديدار و فرهنگ و راى
ز چندان سپه نيمه او را سپرد * جهان ديده و نامداران و گرد
بفرمود تا در بخارا بود * به پشت پدر كوه خارا بود
دمادم فرستد سليح و سپاه * خورش را شتر نگسلاند ز راه
سپه را ز بيكند بيرون كشيد * دمان تا لب رود جيحون كشيد
سپه بود سر تا سر رودبار * بياورد كشتى و زورق هزار
بيك هفته بر آب كشتى گذشت * سپه بود يك سر همه كوه و دشت
بخرطوم پيلان و شيران بدم * گذرهاى جيحون پر از باد و دم
ز كشتى همه آب شد ناپديد * بيابان آموى لشكر كشيد
بيامد پس لشكر افراسياب * بر انديشهء رزم بگذاشت آب
پراگنده هر سو هيونى دوان * يكى مرد هوشيار روشن روان
ببينيد گفت از چپ و دست راست * كه بالا و پهناى لشكر كجاست