جهانجوى پر دانش افراسياب * نشسته بكند ز بخورد و بخواب
نشست اندر ان مرز زان كرده بود * كه كندز فريدون بر آورده بود
برآورده در كندز آتشكده * همه زند و استا بزر آژده
و را نام كند ز بدى پهلوى * اگر پهلوانى سخن بشنوى
كنون نام كند ز به بيكند گشت * زمانه پر از بند و ترفند گشت
نبيره فريدون بد افراسياب * ز كندز برفتن نكردى شتاب
خود و ويژگانش نشسته بدشت * سپهر از سپاهش همى خيره گشت
ز ديباى چينى سراپرده بود * فراوان بپرده درون برده بود
بپرده درون خيمهاى پلنگ * بر آيين سالار تركان پشنگ
نهاده بخيمه درون تخت زر * همه پيكر تخت يك سر گهر
نشسته برو شاه توران سپاه * بچنگ اندرون گرز و بر سر كلاه
ز بيرون دهليز پرده سراى * فراوان درفش بزرگان بپاى
زده بر در خيمهء هر كسى * كه نزديك او آب بودش بسى
برادر بد و چند جنگى پسر * ز خويشان شاه آنك بد نامور
همى خواست كآيد به پشت سپاه * بنزديك پيران بدان رزمگاه
سحرگه سوارى بيامد چو گرد * سخنهاى پيران همه ياد كرد
همه خستگان از پس يكدگر * رسيدند گريان و خسته جگر
همى هر كسى ياد كرد آنچه ديد * و ز ان بد كز ايران بديشان رسيد
ز پيران و لهّاك و فرشيد ورد * و زان نامداران روز نبرد
كزيشان چه آمد به روى سپاه * چه زارى رسيد اندر آن رزمگاه
همان روز كىخسرو آنجا رسيد * زمين كوه تا كوه لشكر كشيد
بزنهار شد لشكر ما همه * هراسان شد از بىشبانى رمه
چو بشنيد شاه اين سخن خيره گشت * سيه گشت و چشم و دلش تيره گشت
خروشان فرود آمد از تخت عاج * بپيش بزرگان بينداخت تاج
خروشى ز لشكر بر آمد به درد * رخ نامداران شد از درد زرد
ز بيگانه خيمه بپرداختند * ز خويشان يكى انجمن ساختند
از ان درد بگريست افراسياب * همى كند موى و همى ريخت آب
همى گفت زار اى جهان بين من * سوار سرافراز رويين من
جهانجوى لهّاك و فرشيد ورد * سواران و گردان روز نبرد
ازين جنگ پور و برادر نماند * بزرگان و سالار و لشكر نماند
بناليد و برزد يكى باد سر * پس آنگه يكى سخت سوگند خورد
بيزدان كه بيزارم از تخت و گاه * اگر نيز بيند سر من كلاه
قبا جوشن و اسب تخت منست * كله خود و نيزه درخت منست
ازين پس نخواهم چميد و چريد * و گر خويشتن تاج را پروريد
مگر كين آن نامداران خويش * جهانجوى و خنجرگزاران خويش
بخواهم ز كىخسرو شوم زاد * كه تخم سياوش بگيتى مباد
خروشان همى بود زين گفت و گوى * ز كىخسرو و آگاهى آمد به روى