شه غرچگان بود برسان شير * كجا ژنده پيل آوريدى به زير
بدست منوچهرشان جاى كرد * سر تخمه را لشكر آراى كرد
بزرگان كه از كوه قاف آمدند * ابا نيزه و تيغ و لاف آمدند
سپاهى ز تخم فريدون و جم * پر از خون دل از تخمهء زادشم
ازين دست شمشير زن سى هزار * جهاندار و ز تخمهء شهريار
سپرد اين سپه گيو گودرز را * به دو تازه شد دل همه مرز را
به يارى به پشت سپهدار گيو * برفتند گردان بيدار و نيو
فرستاد بر ميمنه ده هزار * دلاور سواران خنجرگزار
سپه ده هزار از دليران گرد * پس پشت گودرز كشواد برد
دمادم بشد برتهء تيغ زن * ابا كوهيار اندر آن انجمن
به مردى شود جنگ را يار گيو * سپاهى سرافراز و گردان نيو
زواره بُد اين جنگ را پيش رو * سپاهى همه جنگ سازان نو
بپيش اندرون قارن رزم زن * سر نامداران آن انجمن
بدان تا ميان دو رويه سپاه * بود گرد اسب افگن و رزمخواه
از ان پس بگستهم گژدهم گفت * كه با قارن رزم زن باش جفت
بفرمود تا اندمان پور طوس * بگردد بهر جاى با پيل و كوس
بدان تا ببندد ز بيداد دست * كسى را كجا نيست يزدان پرست
نباشد كس از خوردنى بىنوا * ستم نيز بر كس ندارد روا
جهان پر ز گردون بد و گاوميش * ز بهر خورش را همى راند پيش
بخواهد همى هرچ بايد ز شاه * بهر كار باشد زبان سپاه
بهر سو طلايه پديدار كرد * سر خفته از خواب بيدار كرد
بهر سو برفتند كار آگهان * همى جست بيدار كار جهان
كجا كوه بد ديدهبان داشتى * سپه را پراگنده نگذاشتى
همه كوه و غار و بيابان و دشت * بهر سو همى گرد لشكر بگشت
عنانها يك اندر دگر ساخته * همه جنگ را گردن افراخته
از يشان كسى را نبد بيم و رنج * همى راند با خويشتن شاه گنج
برين گونه چون شاه لشكر بساخت * بگردون كلاه كيى بر فراخت
دل مرد بد ساز با نيك خوى * جز از جنگ جستن نكرد آرزوى
[ آگاه شدن افراسياب از كشته شدن پيران و سپاه آراستن كىخسرو ]
سپهدار توران از ان سوى جاج * نشسته بآرام بر تخت عاج
دوباره ز لشكر هزاران هزار * سپه بود با آلت كارزار
نشسته همه خلّخ و سركشان * همه سر فراز ان و گردنكشان
بمرز كروشان زمين هرچ بود * ز برگ درخت و ز كشت و درود
بخوردند يك سر همه بار و برگ * جهان را همى آرزو كرد مرگ
سپهدار تركان به بيكند بود * بسى گرد او خويش و پيوند بود
همه نامداران ما چين و چين * نشسته بمرز كروشان زمين
جهان پر ز خرگاه و پرده سراى * ز خيمه نبد نيز بر دشت جاى