زمين بر نتابد سپاه ترا * نه خورشيد تابان كلاه ترا
نيايد ز شاهان كسى پيش تو * جزين بىپدر بد گهر خويش تو
سياوش را چون پسر داشتى * برو رنج و مهر پدر داشتى
يكى باد ناخوش ز روى هوا * برو بر گذشتى نبودى روا
ازو سير گشتى چو كردى درست * كه او تاج و تخت و سپاه تو جست
گر او را نكشتى جهاندار شاه * به دو بازگشتى نگين و كلاه
كنون اينك آمد بپيشت بجنگ * نيابد بگيتى فراوان درنگ
هر آن كس كه نيكى فراموش كند * همى راى جان سياوش كند
بپروردى اين شوم ناپاك را * پدروار نسپرديش خاك را
همى داشتى تا برآورد پر * شد از مهر شاه از در تاج زر
ز توران چو مرغى بايران پريد * تو گفتى كه هرگز نيا را نديد
ز خوبى نگه كن كه پيران چه كرد * بدان بىوفا ناسزاوار مرد
همه مهر پيران فراموش كرد * پر از كينه سر دل پر از جوش كرد
همى بود خاموش چو آمد بمشت * چنان مهربان پهلوان را بكشت
از ايران كنون با سپاهى بجنگ * بيامد بپيش نيا تيز چنگ
نه دينار خواهد نه تخت و كلاه * نه اسب و نه شمشير و گنج و سپاه
ز خويشان جز از جان نخواهد همى * سخن را ازين در نكاهد همى
پدر شاه و فرزانهتر پادشاست * بدين راست گفتار من بر گواست
از ايرانيان نيست چندين سخن * سپه را چنين دل شكسته مكن
بديشان چبايد ستاره شمر * بشمشير جويند مردان هنر
سواران كه در ميمنه با منند * همه جنگ را يكدل و يك تنند
چو دستور باشد مرا پادشا * از يشان نمانم يكى پارسا
بدوزم سر و ترگ ايشان بتير * نه انديشم از كنده و آبگير
چو بشنيد افراسياب اين سخن * به دو گفت مشتاب و تندى مكن
سخن هرچ گفتى همه راست بود * جز از راستى را نبايد شنود
و ليكن تو دانى كه پيران گرد * بگيتى همه را به نيكى سپرد
نبود در دلش كژّى و كاستى * نجستى بجز خوبى و راستى
همان پيل بد روز جنگ او به زور * چو دريا دل و رخ چو تابنده هور
برادرش هومان پلنگ نبرد * چو لهّاك جنگى و فرشيد ورد
ز تركان سواران كين صد هزار * همه نامجوى از در كارزار
برفتند از ايدر پر از جنگ و جوش * من ايدر نوان با غم و با خروش
از آن كو برين دشت كين كشته شد * زمين زير او چون گل آغشته شد
همه مرز توران شكسته دلند * ز تيمار دل را همى بگسلند
نبينند جز مرگ پيران بخواب * نخواند كسى نام افراسياب
بباشيم تا نامداران ما * مهان و ز لشكر سواران ما
ببينند ايرانيان را به چشم * ز دل كم شود سوگ با درد و خشم
هم ايرانيان نيز چندين سپاه * ببينند آيين تخت و كلاه