چو بر پشت پيل آن شه نامور * زدى مهره در جام و بستى كمر
نبودى بهر پادشاهى روا * نشستن مگر بر در پادشا
از ان نامور خسرو سركشان * چنين بود در پادشاهى نشان
بمرزى كه لشكر فرستاده بود * بسى پند و اندرزها داده بود
چو لهراسب و چون اشكش تيز چنگ * كه از ژرف دريا ربودى نهنگ
دگر نامور رستم پهلوان * پسنديده و راد و روشن روان
بفرمودشان بازگشتن بدر * هر آن كس كه بد گرد و پرخاشخر
در گنج بگشاد و روزى بداد * بسى از روان پدر كرد ياد
سه تن را گزين كرد زان انجمن * سخن گو و روشن دل و تيغ زن
چو رستم كه بد پهلوان بزرگ * چو گودرز بينا دل آن پير گرگ
دگر پهلوان طوس زرّينه كفش * كجا بود با كاويانى درفش
بهر نامدارى و خودكامهاى * نبشتند بر پهلوى نامهاى
فرستادگان خواست از انجمن * زبان آور و بخرد و راى زن
كه پيروز كىخسرو از پشت پيل * بزد مهره و گشت گيتى چو نيل
مه آرام بادا شما را مه خواب * مگر ساختن رزم افراسياب
چو آن نامه برخواند هر مهترى * كجا بود در پادشاهى سرى
ز گردان گيتى بر آمد خروش * زمين همچو دريا بر آمد به جوش
بزرگان هر كشورى با سپاه * نهادند سر سوى درگاه شاه
چو شد ساخته جنگ را لشكرى * ز هر نامدارى بهر كشورى
از ان پس بگرديد گرد سپاه * بياراست بر هر سوى رزمگاه
گزين كرد زان لشكر نامدار * سواران شمشير زن سى هزار
كه باشند با او بقلب اندرون * همه جنگ را دست شسته به خون
بيك دست مرطوس را كرد جاى * منوشان خوزان فرخنده راى
كه بر كشور خوزيان بود شاه * بسى نامداران زرّين كلاه
دو تن نيز بودند هم رزم سوز * چو گوران شه آن گرد لشكر فروز
وزو نيوتر آرش رزم زن * بهر كار پيروز و لشكر شكن
يكى آنك بر كشورى شاه بود * گه رزم با بخت همراه بود
دگر شاه كرمان كه هنگام جنگ * نكردى بدل ياد راى درنگ
چو صباع فرزانه شاه يمن * دگر شير دل ايرج پيل تن
كه بر شهر كابل بد او پادشا * جهاندار و بيدار و فرمان روا
هر آن كس كه از تخمهء كىقباد * بزرگان با دانش و با نژاد
چو شماخ سورى شه سوريان * كجا رزم را بود بسته ميان
فروتر ازو گيوهء رزم زن * بهر كار پيروز و لشكر شكن
كه بر شهر داور بد او پادشا * جهانگير و فرزانه و پارسا
بدست چپ خويش بر پاى كرد * دلافروز را لشكر آراى كرد
بزرگان كه از تخم پورست تيغ * زدندى شب تيره بر باد ميغ
هر آن كس كه بود او ز تخم زرسب * پرستندهء فرخ آذرگشسب