بسوگند تو شد سياوش بباد * بگفتار بر تو كس ايمن مباد
نبوديش فريادرس روز درد * چه مايه به سختى ترا ياد كرد
بهشتم كه گفتى مرا تاج و تخت * از آن تو بيشست مردى و بخت
هميدون فزونم بمردان و گنج * و ليكن دلم را ز مهرست رنج
من ايدون گمانم كه تا اين زمان * بجنگ آزمودى مرا بىگمان
گرم بىهنر يافتى روز كين * تو دانى كنون بازم از پس ببين
بفرجام گفتى ز مردان مرد * تنى چند بگزين ز بهر نبرد
من از لشكر ترك هم زين نشان * بيارم سواران مردم كشان
كه از مهربانى كه بر لشكرم * نخواهم كه بيداد كين گسترم
تو با مهربانى نهى پاى پيش * كه دانى نهان دل و راى خويش
بيازارد از من جهاندار شاه * گر از يكدگر بگسلانم سپاه
نهم آنك گفتى مبارز گزين * كه با من بگردد برين دشت كين
يكى لشكرى پر گنه پيش من * پر آزار از يشان دل انجمن
نباشد ز من شاه همداستان * كزيشان بگردم بدين داستان
نخستين بانبوه زخمى چو كوه * ببايد زدن سر بسر همگروه
ميان دو لشكر دو صف بر كشيد * گر ايدونك پيروزى آيد پديد
و گرنه همين نامداران مرد * بياريم و سازيم جاى نبرد
ازين گفته گر بگسلى باز دل * من از گفتهء خود نيم دلگسل
ور ايدونك با من بآوردگاه * بسنده نخواهى بدن با سپاه
سپه خواه و ياور ز سالار خويش * بژرفى نگهدار پيكار خويش
پراگنده از لشكرت خستگان * ز خويشان نزديك و پيوستگان
بمان تا كندشان پزشكان درست * زمان جستن اكنون بدين كار تست
اگر خواهى از من زمان و درنگ * و گر جنگ جويى بياراى جنگ
بدان گفتم اين تا بروز نبرد * بما بر بهانه نبايدت كرد
كه ناگاه با ما بجنگ آمدى * كمين كردى و بىدرنگ آمدى
من اين كين اگر تا به صد ساليان * بخواهم همانست و اكنون همان
ازين كينه برگشتن امّيد نيست * شب و روز بىديدگان را يكيست
چو آن پاسخ نامه گشت اسپرى * فرستاده آمد بسان پرى
كمر بر ميان با ستور نوند * ز مردان بگرد اندرش نيز چند
فرود آمد از باره رويين گرد * گوان را همه پيش گودرز برد
سپهبد بفرمود تا موبدان * ز لشكر همه نامور بخردان
به زودى سوى پهلوان آمدند * خردمند و روشن روان آمدند
پس آن پاسخ نامه پيش گوان * بفرمود خواندن همى پهلوان
بزرگان كه آن نامهء دلپذير * شنيدند گفتار فرّخ دبير
هش و راى پيران تنك داشتند * همه پند او را سبك داشتند
بگودرز بر آفرين خواندند * ورا پهلوان گزين خواندند
پس آن نامه را مهر كرد و بداد * برويين پيران ويسه نژاد