تو بشناس كين زشت كردارها * بدل پر ز هر گونه آزارها
كه با شهر ايران شما كردهايد * چه مايه كيان را بيازردهايد
چه پيمان شكستن چه كين ساختن * هميشه بسوى بدى تاختن
چو ياد آورم چون كنم آشتى * كه نيكى سراسر بدى كاشتى
بپنجم كه گفتى كه پيمان كنم * ز توران سران را گروگان كنم
بنزديك خسرو فرستيم گنج * ببنديم بر خويشتن راه رنج
بدان اى نگهبان توران سپاه * كه فرمان جز اينست ما را ز شاه
مرا جنگ فرمود آويختن * بكين سياوش خون ريختن
چو فرمان خسرو نيارم بجاى * روان شرم دارد بديگر سراى
ور اوميد دارى كه خسرو به مهر * گشايد برين گفتها بر تو چهر
گروگان و آن خواسته هرچ هست * چو لهّاك و رويين خسرو پرست
گسى كن به زودى بنزديك شاه * سوى شهر ايران گشادست راه
ششم شهر ايران كه كردى تو ياد * بر و بوم آباد فرخ نژاد
سپاريم گفتى بخسرو همه * ز هر سو بر خويش خوانم رمه
ترا گرد يزدان ازان بىنياز * گر آگه نهاى تا گشاييم راز
سوى باختر تا بمرز خزر * همه گشت لهراسب را سر بسر
سوى نيمروز اندرون تا بسند * جهان شد بكردار رومى پرند
تهم رستم نيو با تيغ تيز * برآورد از يشان دم رستخيز
سر هندوان با درفش سياه * فرستاد رستم بنزديك شاه
دهستان و خوارزم و آن بوم و بر * كه تركان بر آورده بودند سر
بيابان از يشان بپرداختند * سوى باختر تاختن ساختند
بباريد بر شيده اشكش تگرگ * فراز آوريدش بنزديك مرگ
اسيران و ز خواسته چند چيز * فرستاد نزديك خسرو بنيز
وزين سو من و تو بجنگ اندريم * بدين مركز نام و ننگ اندريم
بيك جنگ ديدى همه دستبرد * ازين نامداران و مردان گرد
ور ايدونك روى اندر آرى به روى * رهانم ترا زين همه گفت و گوى
بنيروى يزدان و فرمان شاه * به خون غرقه گردانم اين رزمگاه
تو اى نامور پهلوان سپاه * نگه كن بدين گردش هور و ماه
كه بند سپهرى فراز آمدست * سر بخت تركان بگاز آمدست
نگر تا ز كردار بدگوهرت * چه آرد جهان آفرين بر سرت
زمانه ز بد دامن اندر كشيد * مكافات بد را بد آيد پديد
تو بنديش هشيار و بگشاى گوش * سخن از خردمند مردم نيوش
بدان كين چنين لشكر نامدار * سواران شمشير زن صد هزار
همه نامجوى و همه كينه خواه * بافسون نگردند ازين رزمگاه
زمانه برآمد بهفتم سخن * فگندى وفا را بسوگند بن
بپيمان مرا با تو گفتار نيست * خرد را روانت خريدار نيست
ازيراك با هرك پيمان كنى * وفا را بفرجام هم بشكنى