تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
چنين پاسخ آورد كو را بگوى * كه اى مهربان نيكدل راستگوى
تو تا زادى از مادر پاك تن * سرافراز بودى بهر انجمن
ترا بيشتر نزد من دستگاه * توى برتر از پهلوانان بجاه
هميشه يكى جوشنى پيش من * سپر كرده جان و فدى كرده تن
هميدون بهر كار با گنج خويش * گزيده ز بهر منى رنج خويش
تو بردى ز چين تا بايران سپاه * تو كردى دل و بخت دشمن سياه
نبيند سپه چون تو سالار نيز * نبندد كمر چون تو هشيار نيز
ز تور و پشنگ ار درايد به مهر * چو تو پهلوان نيز نارد سپهر
نخست آنك گفتى من از انجمن * گنهكار دارم همى خويشتن
كه كىخسرو آمد ز توران زمين * به ايران و با ما بگسترد كين
بدين من كه شاهم نيازرده‌ام * بدل هرگز اين ياد ناورده‌ام
نبايد كه باشى بدين تنگ دل * ز تيمار يابد ترا زنگ دل
كه آن بودنى بود از كردگار * نيامد بدين بد كس آموزگار
كه كىخسرو از من نگيرد فروغ * نبيره مخوانش كه باشد دروغ
نباشم هميدون من او را نيا * نجويم همى زين سخن كيميا
بدين كار او كس گنهكار نيست * مرا با جهاندار پيكار نيست
چنين بود و اين بودنى كار بود * مرا از تو در دل چه آزار بود
و ديگر كه گفتى ز كار سپاه * ز گرديدن تيره خورشيد و ماه
هميشه چنينست كار نبرد * ز هر سو همى گردد اين تيره گرد
گهى بركشد تا بخورشيد سر * گهى اندر آرد ز خورشيد بر
بيك سان نگردد سپهر بلند * گهى شاد دارد گهى مستمند
گهى با مى و رود و رامشگران * گهى با غم و گرم و با آن دهان
تو دل را بدين درد خسته مدار * روان را بدين كار بسته مدار
سخن گفتن كشتگان گشت خواب * ز كين برادر تو سر برمتاب
دلى كو ز درد برادر شخود * علاج پزشكان نداردش سود
سه ديگر كه گفتى كه خسرو پگاه * بجنگ اندر آيد همى با سپاه
مبيناد چشم كس آن روزگار * كه او پيش دستى نمايد به كار
كه من خود برانم كز ايدر سپاه * ازان سوى جيحون گذارم به راه
نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس * نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه كوس
بايران ازان گونه رانم سپاه * كزان پس نبيند كسى تاج و گاه
بكى خسرو اين پس نمانم جهان * بسر بر فرود آيمش ناگهان
بخنجر ازان سان ببرم سرش * كه گريد به دو لشكر و كشورش
مگر كاسمانى دگر گونه كار * فراز آيد از گردش روزگار
ترا اى جهان ديدهء سرفراز * نكردست يزدان به چيزى نياز
ز مردان و ز گنج و نيروى دست * همه ايزدى هرچ بايدت هست
يكى نامور لشكرى ده هزار * دلير و خردمند و گرد و سوار
فرستادم اينك بنزديك تو * كه روشن كند جان تاريك تو