و ليكن بدين گفته پاسخ شنو * خرد يار كن بخت را پيش رو
نخست آنك گفتى كه از مهر نيز * ز يزدان و ز گردش رستخيز
نخواهم كه آيد مرا پيش جنگ * دلم گشت ازين كار بيداد تنگ
دلت با زبان آشنايى نداشت * بدان گه كه اين گفته برلب گذاشت
اگر داد بودى بدلت اندرون * ترا پيش دستى نبودى به خون
كه ز آغاز كار اندر آمد نخست * نبودى به خون ريختن هيچ سست
نخستين كه آمد بپيش تو گيو * از ايران هشيوار مردان نيو
بسازيده مر جنگ را لشكرى * ز كشور دمان تا دگر كشورى
تو كردى همه جنگ را دست پيش * سپه را تو بر كندى از جاى خويش
خرد ار پس آمد تو پيش آمدى * بفرجام آرام بيش آمدى
و ليكن سرشت بد و خوى بد * ترا نگذارند به راه خرد
بدى خود بدان تخمه در گوهرست * ببد كردن آن تخمه اندر خورست
شنيدى كه بر ايرج نيك بخت * چه آمد ز تور از پى تاج و تخت
چو از تور و سلم اندر آمد زمين * سراسر بگسترد بيداد و كين
فريدون كه از درد دل روز و شب * گشادى بنفرين ايشان دو لب
بافراسياب آمد آن مهر بد * ازان نامداران اندك خرد
ز سر با منوچهر نو كين نهاد * هميدون ابا نوذر و كىقباد
بكاوس كى كرد خود آنچ كرد * برآورد از ايران آباد گرد
ازان پس بكين سياوش باز * فگند اين چنين كينهء نو دراز
نيامد بدانگه ترا داد ياد * كه او بىگنه جان شيرين بداد
چه مايه بزرگان كه از تخت و گاه * از ايران شدند اندرين كين تباه
و ديگر كه گفتى كه با پير سر * به خون ريختن كس نبندد كمر
بدان اى جهان ديدهء پر فريب * بهر كار ديده فراز و نشيب
كه يزدان مرا زندگانى دراز * بدان داد با بخت گردن فراز
كه از شهر توران بروز نبرد * ز كينه برآرم بخورشيد گرد
بترسم همى زانك يزدان من * ز تن بگسلاند مگر جان من
من اين كينه را ناوريده بجاى * بر و بومتان ناسپرده بپاى
سديگر كه گفتى ز يزدان پاك * نبينم بدلت اندرون بيم و باك
ندانى كزين خيره خون ريختن * گرفتار كردى بفرجام تن
من اكنون بدين خوب گفتار تو * اگر باز گردم ز پيكار تو
بهنگام پرسش ز من كردگار * بپرسد ازين گردش روزگار
كه سالارى و گنج و مردانگى * ترا دادم و زور و فرزانگى
بكين سياوش كمر بر ميان * نبستى چرا پيش ايرانيان
بهفتاد خون گرامى پسر * بپرسد ز من داور دادگر
ز پاسخ بپيش جهان آفرين * چه گويم چرا بازگشتم ز كين
ز كار سياوش چهارم سخن * كه افگندى اى پير سالار بن
كه گفتى ز بهر تنى گشته خاك * نشايد ستد زنده را جان پاك