چو از پيش گودرز برخاستند * بفرمود تا خلعت آراستند
از اسبان تازى بزرّين ستام * چه افسر چه شمشير زرّين نيام
ببخشيد يارانش را سيم و زر * كرا درخور آمد كلاه و كمر
برفت از در پهلوان با سپاه * سوى لشكر خويش بگرفت راه
چو رويين بنزديك پيران رسيد * بپيش پدر شد چنانچون سزيد
بنزديك تختش فرو برد سر * جهان ديده پيران گرفتش ببر
چو بگزارد پيغام سالار شاه * بگفت آنچ ديد اندران رزمگاه
پس آن نامه برخواند پيشش دبير * رخ پهلوان سپه شد چو قير
دلش گشت پر درد و جان پر نهيب * بدانست كآمد بتنگى نشيب
شكيبايى و خامشى برگزيد * بكرد آن سخن بر سپه ناپديد
ازان پس چنين گفت پيش سپاه * كه گودرز را دل نيامد به راه
ازان خون هفتاد پور گزين * نيارامدش يك زمان دل ز كين
گر ايدونگ او بر گذشته سخن * بنوّى همى كينه سازد ز بن
چرا من به كين برادر كمر * نبندم نخارم ازين كينه سر
هم از خون نهصد سر نامدار * كه از تن جدا شد گه كار زار
كه اندر بر و بوم تركان دگر * سوارى چو هومان نبندد كمر
چو نستيهن آن سرو سايه فگن * كه شد ناپديد از همه انجمن
ببايد كنون بست ما را كمر * نمانم بايرانيان بوم و بر
بنيروى يزدان و شمشير تيز * برآرم از آن انجمن رستخيز
از اسبان گله هرچ شايسته بود * ز هر سو بلشكرگه آورد زود
پياده همه كرد يك سر سوار * دو اسبه سوار از پس كارزار
سر گنجهاى كهن برگشاد * بدينار دادن دل اندر نهاد
[ يارى خواستن پيران از افراسياب ]
چو اين كرده شد نزد افراسياب * نوندى برافگند هنگام خواب
فرستادهاى با هش و راى پير * سخنگوى و گرد و سوار و دبير
كه رو شاه توران سپه را بگوى * كه اى دادگر خسرو نامجوى
كز آنگه كه چرخ سپهر بلند * بگشت از بر تيره خاك نژند
چو تو شاه بر گاه ننشست نيز * به كس نام شاهى نپيوست نيز
نه زيبا بود جز تو مر تخت را * كلاه و كمر بستن و بخت را
ازان كس برآرد جهاندار گرد * كه پيش تو آيد بروز نبرد
يكى بندهام من گنهكار تو * كشيده سر از جان بيدار تو
ز كىخسرو از من بيازرد شاه * جزين خويشتن را ندانم گناه
كه اين ايزدى بود بود آنچ بود * ندارد ز گفتار بسيار سود
اگر نيز بيند مرا زين گناه * كند گردن آزاد و آيد به راه
رسانم من اكنون بشاه آگهى * كه گردون چه آورد پيش رهى
كشيدم بكوه كنابد سپاه * بايرانيان بر ببستيم راه
و زان سو بيامد سپاهى گران * سپهدار گودرز و با او سران
كز ايران ز گاه منوچهر شاه * فزون زان نيامد بتوران سپاه