بشد گيو و لشكر همه باز گشت * پر از كشته ديدند هامون و دشت
سپهبد چنين گفت با مهتران * كه اينست پيكار جنگ آوران
كنون چون رخ روز شد تيرهگون * همه روى كشور چو درياى خون
يكى جاى آرام بايد گزيد * اگر تيره شب خود توان آرميد
مگر كشته يابد بجاى مغاك * يكى بستر از ريگ و چادر ز خاك
[ رفتن ايرانيان به كوه هماون ]
همه بازگشتند يك سر ز جنگ * ز خويشان روان خسته و سر ز ننگ
سر از كوه بر زد همانگاه ماه * چو بر تخت پيروزه پيروز شاه
سپهدار پيران سپه را بخواند * همى گفت زيشان فراوان نماند
بدانگه كه درياى ياقوت زرد * زند موج بر كشور لاژورد
كسى را كه زندهست بىجان كنيم * بريشان دل شاه پيچان كنيم
برفتند با شادمانى ز جاى * نشستند بر پيش پرده سراى
همه شب ز آواى چنگ و رباب * سپه را نيامد بران دشت خواب
وزين روى لشكر همه مستمند * پدر بر پسر سوگوار و نژند
همه دشت پر كشته و خسته بود * به خون بزرگان زمين شسته بود
چپ و راست آوردگه دست و پاى * نهادن ندانست كس پا بجاى
همه شب همى خسته برداشتند * چو بيگانه بد خوار بگذاشتند
بر خسته آتش همى سوختند * گسسته ببستند و بردوختند
فراوان ز گودرزيان خسته بود * بسى كشته بود و بسى بسته بود
چو بشنيد گودرز بر زد خروش * زمين آمد از بانگ اسپان به جوش
همه مهتران جامه كردند چاك * بسر بر پراگند گودرز خاك
همى گفت كاندر جهان كس نديد * به پيران سر اين بد كه بر من رسيد
چرا بايدم زنده با پير سر * به خاك اندر افگنده چندين پسر
ازان روزگارى كجا زادهام * ز خفتان ميان هيچ نگشادهام
بفرجام چندين پسر ز انجمن * ببينم چنين كشته در پيش من
جدا گشته از من چو بهرام پور * چنان نامور شير خودكام پور
ز گودرز چون آگهى شد بطوس * مژه كرد پر خون و رخ سندروس
خروشى براورد آنگه بزار * فراوان بباريد خون در كنار
همى گفت اگر نوذر پاك تن * نكشتى بن و بيخ من بر چمن
نبودى مرا رنج و تيمار و درد * غم كشته و گرم دشت نبرد
كه تا من كمر بر ميان بستهام * بدل خستهام گر بجان رستهام
هم اكنون تن كشتگان را به خاك * بپوشيد جايى كه باشد مغاك
سران بريده سوى تن بريد * بنه سوى كوه هماون بريد
برانيم لشكر همه همگروه * سراپرده و خيمه بر سوى كوه
هيونى فرستيم نزديك شاه * دلش بر فروزد فرستد سپاه
بدين من سوارى فرستادهام * ورا پيش ازين آگهى دادهام
مگر رستم زال را با سپاه * سوى ما فرستد بدين رزمگاه