چنان دان كه رفتن ز بيچارگيست * نمودن بما پشت يكبارگيست
نمانيم تا نزد خسرو شوند * بدرگاه او لشكرى نو شوند
ز زابلستان رستم آيد بجنگ * زيانى بود سهمگين زين درنگ
كنون ساختن بايد و تاختن * فسونها و نيرنگها ساختن
چو گودرز را با سپهدار طوس * درفش همايون و پيلان و كوس
همه بىگمانى بچنگ آوريم * بد آيد چو ايدر درنگ آوريم
چنين داد پاسخ به دو پهلوان * كه بيدار دل باش و روشن روان
چنان كن كه نيك اختر و راى تست * كه چرخ فلك زير بالاى تست
پس لشكر اندر گرفتند راه * سپهدار پيران و توران سپاه
بلهّاك فرمود كاكنون مهايست * بگردان عنان با سوارى دويست
به دو گفت مگشاى بند از ميان * ببين تا كجايند ايرانيان
همى رفت لهّاك بر سان باد * ز خواب و ز خوردن نكرد ايچ ياد
چو نيمى ز تيره شب اندر گذشت * طلايه بديدش بتاريك دشت
خروش آمد از كوه و آواى زنگ * نديد ايچ لهّاك جاى درنگ
بنزديك پيران بيامد ز راه * به دو آگهى داد ز ايران سپاه
كه ايشان بكوه هماون درند * همه بسته بر پيش راه گزند
بهومان بفرمود پيران كه زود * عنان و ركيبت ببايد بسود
ببر چند بايد ز لشكر سوار * ز گردان گردنكش نامدار
كه ايرانيان با درفش و سپاه * گرفتند كوه هماون پناه
ازين رزم رنج آيد اكنون به روى * خرد تيز كن چارهء كار جوى
گر آن مرد با كاويانى درفش * به يارى شود روى ايشان بنفش
اگر دست يا بى بشمشير تيز * درفش و همه نيزه كن ريز ريز
من اينك پس اندر چو باد دمان * بيايم نسازم درنگ و زمان
گزين كرد هومان ز لشكر سوار * سپردار و شمشيرزن سى هزار
چو خورشيد تابنده بنمود تاج * بگسترد كافور بر تخت عاج
پديد آمد از دور گرد سپاه * غو ديدهبان آمد از ديدهگاه
كه آمد ز تركان سپاهى پديد * بابر سيه گردشان بر كشيد
چو بشنيد جوشن بپوشيد طوس * برآمد دم بوق و آواى كوس
سواران ايران همه همگروه * رده بركشيدند بر پيش كوه
چو هومان بديد آن سپاه گران * گراييدن گرز و تيغ سران
چنين گفت هومان بگودرز و طوس * كز ايران برفتيد با پيل و كوس
سوى شهر تركان بكين آختن * بدان روى لشكر برون تاختن
كنون برگزيدى چو نخچير كوه * شدستى ز گردان توران ستوه
نيايدت زين كار خود شرم و ننگ * خور و خواب و آرام بر كوه و سنگ
چو فردا بر آيد ز كوه آفتاب * كنم زين حصار تو درياى آب
بدانى كه اين جاى بيچارگيست * برين كوه خارا ببايد گريست
هيونى بپيران فرستاد زود * كه انديشهء ما دگرگونه بود