تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
چو بشنيد پيران غمى گشت سخت * بيامد بر شاه خورشيد بخت
به دو گفت كين مرد برنا و تيز * همى بر تن خويش دارد ستيز
همى در گمان افتد از نام خويش * نينديشد از كار فرجام خويش
[ كسى سوى دوزخ نپويد به پا * و گر خيره سوى دم اژدها ]
گر او با تهمتن نبرد آورد * سر خويش را زير گرد آورد
شكسته شود دل گوانرا بجنگ * بود اين سخن نيز بر شاه ننگ
برادر تو دانى كه كهتر بود * فزون تر برو مهر مهتر بود
به پيران چنين گفت پس پيلسم * كزين پهلوان دل ندارد دژم
كه گر من كنم جنگ جنگى نهنگ * نيارم ببخت تو بر شاه ننگ
به پيش تو با نامور چار گرد * چه كردم تو ديدى ز من دست برد
همانا كنون زورم افزونترست * شكستن دل من نه اندر خورست
بر آيد بدست من اين كار كرد * بگردِ در اخترِ بد مگرد
چو بشنيد زو اين سخن شهريار * يكى اسپ شايستهء كارزار
به دو داد با تيغ و برگستوان * همان نيزه و درع و خودِ گوان
بياراست آن جنگ را پيلسم * همى راند چون شير با باد و دم
بايرانيان گفت رستم كجاست * كه گويد كه او روز جنگ اژدهاست
چو بشنيد گيو اين سخن بر دميد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
به دو گفت رستم بيك ترك جنگ * نسازد همانا كه آيدش ننگ
بر آويختند آن دو جنگى بهم * دمان گيوِ گودرز با پيلسم
يكى نيزه زد گيو را كز نهيب * برون آمدش هر دو پا از ركيب
فرامرز چون ديد يار آمدش * همى يار جنگى به كار آمدش
يكى تيغ بر نيزهء پيلسم * بزد نيزه از تيغ او شد قلم
دگر باره زد بر سر ترگ اوى * شكسته شد آن تيغ پرخاش جوى
[ همى گشت با آن دو يل پيلسم * بميدان بكردار شير دژم ]
تهمتن ز قلب سپه بنگريد * دو گرد دلير و گرانمايه ديد
بر آويخته با يكى شير مرد * بابر اندر آورده از باد گرد
بدانست رستم كه جز پيلسم * ز تركان ندارد كس آن زور و دم
و ديگر كه از نامور بخردان * ز گفت ستاره شمر موبدان
ز اختر بد و نيك بشنوده بود * جهان را چپ و راست پيموده بود
كه گر پيلسم از بد روزگار * خرد يابد و پند آموزگار
نبرده چنو در جهان سر بسر * بايران و توران نبندد كمر
همانا كه او را زمان آمدست * كه ايدر بچنگم دمان آمدست
بلشكر بفرمود كز جاى خويش * مگر ناورند اندكى پاى پيش
شوم بر گرايم تن پيلسم * ببينم كه دارد پى و شاخ و دم
يكى نيزهء باركش بر گرفت * بيفشارد ران ترگ بر سر گرفت
گران شد ركيب و سبك شد عنان * به چشم اندر آورد رخشان سنان
غمى گشت و بر لب بر آورد كف * همى تاخت از قلب تا پيش صف