همه غار و هامون پر از كشته بود * سر دشمن از رزم برگشته بود
سپاه آفرين خواند بر پهلوان * بران نامبردار پور جوان
تهمتن برو آفرين كرد نيز * بدرويش بخشيد بسيار چيز
يكى داستان زد برو پيل تن * كه هر كس كه سر بركشد ز انجمن
خرد بايد و گوهر نامدار * هنر يار و فرهنگش آموزگار
چو اين گوهران را بجا آورد * دلاور شود پرّ و پا آورد
از آتش نبينى جز افروختن * جهانى چو پيش آيدش سوختن
فرامرز نشگفت اگر سركش است * كه پولاد را دل پر از آتش است
چو آورد با سنگ خارا كند * ز دل راز خويش آشكارا كند
بسرخه نگه كرد پس پيل تن * يكى سرو آزاده بد بر چمن
برش چون بر شير و رخ چون بهار * ز مشك سيه كرده بر گل نگار
بفرمود پس تا برندش بدشت * ابا خنجر و روزبانان و تشت
ببندند دستش بخم كمند * بخوابند بر خاك چون گوسفند
بسان سياوش سرش را ز تن * ببرّند و كرگس بپوشد كفن
چو بشنيد طوس سپهبد برفت * به خون ريختن روى بنهاد تفت
به دو سرخه گفت اى سرافراز شاه * چه ريزى همى خون من بىگناه
سياوش مرا بود هم سال و دوست * روانم پر از درد و اندوه اوست
مرا ديده پر آب بد روز و شب * هميشه بنفرين گشاده دو لب
بران كس كه آن تشت و خنجر گرفت * بران كس كه آن شاه را سر گرفت
دل طوس بخشايش آورد سخت * بران نامبردار برگشته بخت
بر رستم آمد بگفت اين سخن * كه پور سپهدار افگند بن
چنين گفت رستم كه گر شهريار * چنان خسته دل شايد و سوگوار
هميشه دل و جان افراسياب * پر از درد باد و دو ديده پر آب
همان تشت و خنجر زواره ببرد * بدان روزبانان لشكر سپرد
سرش را بخنجر ببرّيد زار * زمانى خروشيد و برگشت كار
بريده سر و تنش بر دار كرد * دو پايش زبر سر نگونسار كرد
بران كشته از كين برافشاند خاك * تنش را بخنجر بكردند چاك
جهانا چه خواهى ز پروردگان * چه پروردگان داغ دل بردگان
[ لشگر كشيدن افراسياب به كين پسر ]
چو لشكر بيامد ز دشت نبرد * تنان پر ز خون و سران پر ز گرد
خبر شد ز تركان بافراسياب * كه بيدار بخت اندر آمد بخواب
همان سرخهء نامور كشته شد * چنان دولت تيز برگشته شد
بريده سرش را نگونسار كرد * تنش را به خون غرقه بر دار كرد
همه شهر ايران جگر خستهاند * به كين سياوش كمر بستهاند
نگون شد سر و تاج افراسياب * همى كند موى و همى ريخت آب
همى گفت رادا سرا موبدا * ردا نامدارا يلا بخردا
دريغ ارغوانى رخت همچو ماه * دريغ آن كئى برز و بالاى شاه