چنين گفت با نامدار انجمن * كه گر بگلسد زين سخن جان من
نمانم كه يازد بدين شاه چنگ * مرا گر سپارد بچنگ نهنگ
بدانگه كه بنمود خورشيد چهر * بخواب اندر آمد سر تيره مهر
چو بيدار شد پهلوان سپاه * دمان اندر آمد بنزديك شاه
همى ماند تا جاى پردخت شد * بنزديك آن نامور تخت شد
به دو گفت خورشيد فش مهترا * جهاندار و بيدار و افسونگرا
بدر بر يكى بنده بفزود دوش * تو گفتى ورا مايه دادست هوش
نماند ز خوبى جز از تو بكس * تو گويى كه بر گاه شاهست و بس
اگر تور را روز باز آمدى * بديدار چهرش نياز آمدى
فريدون گردست گويى بجاى * بفرّ و بچهر و بدست و بپاى
بر ايوان چنو كس نبيند نگار * به دو تازه شد فرّهء شهريار
از انديشه بد بپرداز دل * بر افراز تاج و بر افراز دل
چنان كرد روشن جهان آفرين * كزو دور شد جنگ و بيداد و كين
روانش ز خون سياوش به درد * بر آورد بر لب يكى باد سرد
پشيمان بشد زان كجا كرده بود * بگفتار بيهوده آزرده بود
به دو گفت من زين نو آمد بسى * سخنها شنيدستم از هر كسى
پر آشوب جنگست زو روزگار * همه ياد دارم ز آموزگار
كه از تخمهء تور و ز كىقباد * يكى شاه سر بر زند با نژاد
جهان را به مهر وى آيد نياز * همه شهر توران برندش نماز
كنون بودنى هرچ بايست بود * ندارد غم و رنج و انديشه سود
مداريدش اندر ميان گروه * بنزد شبانان فرستش بكوه
بدان تا نداند كه من خود كيم * بديشان سپرده ز بهر چيم
نياموزد از كس خرد گر نژاد * ز كار گذشته نيايدش ياد
بگفت آنچ ياد آمدش زين سخن * همه نو شمرد اين سراى كهن
چه سازى كه چاره بدست تو نيست * درازست در كام و شست تو نيست
گر ايدونك بد بينى از روزگار * بنيكى همو باشد آموزگار
بيامد بدر پهلوان شادمان * بدل بر همه نيك بودش گمان
جهان آفرين را نيايش گرفت * بشاه جهان بر ستايش گرفت
پر انديشه بد تا بايوان رسيد * كزان رنج و مهرش چه آيد پديد
[ سپردن پيران كىخسرو را به شبانان ]
شبانان كوه قلا را بخواند * و زان خرد چندى سخنها براند
كه اين را بداريد چون جان پاك * نبايد كه بيند ورا باد و خاك
نبايد كه تنگ آيدش روزگار * اگر ديده و دل كند خواستار
شبان را ببخشيد بسيار چيز * يكى دايه با او فرستاد نيز
بريشان سپرد آن دل و ديده را * جهانجوى گرد پسنديده را
بدين نيز بگذشت گردان سپهر * بخسرو بر از مهر بخشود چهر
چو شد هفت ساله گو سرفراز * هنر با نژادش همى گفت راز
ز چوبى كمان كرد و ز روده زه * ز هر سو برافگند زه را گره