درودى ز من سوى پيران رسان * بگويش كه گيتى دگر شد بسان
به پيران نه زين گونه بودم اميد * همى پند او باد بُد من چو بيد
مرا گفته بود او كه با صد هزار * زرهدار و برگستوانور سوار
چو بر گرددت روز يار توام * بگاهِ چرا مرغزار توام
كنون پيش گرسيوز اندر دوان * پياده چنين خوار و تيره روان
نبينم همى يار با خود كسى * كه بخروشدى زار بر من بسى
چو از شهر و ز لشكر اندر گذشت * كشانش ببردند بر سوى دشت
ز گرسيوز آن خنجر آبگون * گروى زره بستد از بهر خون
بيفگند پيل ژيان را به خاك * نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك
يكى تشت بنهاد زرّين برش * جدا كرد زان سرو سيمين سرش
بجايى كه فرموده بد تشت خون * گروى زره برد و كردش نگون
يكى باد با تيره گردى سياه * بر آمد بپوشيد خورشيد و ماه
همى يكدگر را نديدند روى * گرفتند نفرين همه بر گروى
[ غمگين شدن فرنگيس بر سياوش بعد از كشته شدنش ]
چو از سرو بن دور گشت آفتاب * سر شهريار اندر آمد بخواب
چه خوابى كه چندين زمان بر گذشت * نجنبيد و بيدار هرگز نگشت
چو از شاه شد گاه و ميدان تهى * مه خورشيد بادا مه سرو سهى
چپ و راست هر سو بتابم همى * سر و پاى گيتى نيابم همى
يكى بد كند نيك پيش آيدش * جهان بنده و بخت خويش آيدش
يكى جز بنيكى جهان نسپرد * همى از نژندى فرو پژمرد
مدار ايچ تيمار با او بهم * بگيتى مكن جان و دل را دژم
ز خان سياوش برآمد خروش * جهانى ز گرسيوز آمد به جوش
ز سر ماهرويان گسسته كمند * خراشيده روى و بمانده نژند
همه بندگان موى كردند باز * فرنگيس مشكين كمند دراز
بريد و ميان را بگيسو ببست * بفندق گل ارغوان را بخست
باواز بر جان افراسياب * همى كرد نفرين و مى ريخت آب
خروشش به گوش سپهبد رسيد * چو آن ناله و زار نفرين شنيد
بگرسيوز بدنشان شاه گفت * كه او را بكوى آوريد از نهفت
ز پرده بدرگه بريدش كشان * بر روزبانان مردم كشان
بدان تا بگيرند موى سرش * بدرّند بر بر همه چادرش
زنندش همى چوب تا تخم كين * بريزد برين بوم توران زمين
نخواهم ز بيخ سياوش درخت * نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
همه نامداران آن انجمن * گرفتند نفرين برو تن بتن
كه از شاه و دستور و ز لشكرى * ازين گونه نشنيد كس داورى
بيامد پر از خون دو رخ پيلسم * روان پر ز داغ و رخان پر زنم
بنزديك لهّاك و فرشيد ورد * سراسر سخنها همه ياد كرد
كه دوزخ به از بوم افراسياب * نبايد بدين كشور آرام و خواب