بتازيم و نزديك پيران شويم * بتيمار و درد اسيران شويم
سه اسپ گرانمايه كردند زين * همى برنوشتند گفتى زمين
بپيران رسيدند هر سه سوار * رخان پر ز خون همچو ابر بهار
برو بر شمردند يك سر سخن * كه بخت از بديها چه افگند بن
يكى زاريى خاست كاندر جهان * نبيند كسى از كهان و مهان
سياوش را دست بسته چو سنگ * فگندند در گردنش پالهنگ
بدشتش كشيدند پر آب روى * پياده دوان در بپيش گروى
تن پيل وارش بران گرم خاك * فگندند و از كس نكردند باك
يكى تشت بنهاد پيشش گروى * بپيچيد چون گوسفندانش روى
بريد آن سر شاهوارش ز تن * فگندش چو سرو سهى بر چمن
همه شهر پر زارى و ناله گشت * به چشم اندرون آب چون ژاله گشت
چو پيران بگفتار بنهاد گوش * ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش
همى جامه را بر برش كرد چاك * همى كند موى و همى ريخت خاك
به دو پيلسم گفت بشتاب زود * كه دردى بدين درد و سختى فزود
فرنگيس را نيز خواهند كشت * مكن هيچ گونه برين كار پشت
بدرگاه بردند مويش كشان * بر روزبانان مردم كشان
جهانى به دو كرده ديده پر آب * ز كردار بد گوهر افراسياب
كه اين هول كاريست با درد و بيم * كه اكنون فرنگيس را بر دو نيم
زنند و شود پادشاهى تباه * مر او را نخواند كسى نيز شاه
[ رهانيدن پيران فرنگيس را ]
ز آخُر بياورد پس پهلوان * ده اسپ سوار آزموده جوان
خود و گرد رويين و فرشيدورد * بر آورد زان راه ناگاه گرد
به دو روز و دو شب بدرگه رسيد * در نامور پر جفا پيشه ديد
فرنگيس را ديد چون بيهشان * گرفته ورا روزبانان كشان
بچنگال هر يك يكى تيغ تيز * ز درگاه برخواسته رستخيز
همانگاه پيران بيامد چو باد * كسى كش خرد بود گشتند شاد
چو چشم گرامى بپيران رسيد * شد از خون ديده رخش ناپديد
به دو گفت با من چه بد ساختى * چرا خيره بر آتش انداختى
ز اسپ اندر افتاد پيران به خاك * همه جامهء پهلوى كرده چاك
بفرمود تا روزبانان در * زمانى ز فرمان بتابند سر
بيامد دمان پيش افراسياب * دل از درد خسته دو ديده پر آب
به دو گفت شاها انوشه بدى * روان را بديدار توشه بدى
چه آمد ز بد بر تو اى نيكخوى * كه آوردت اين روز بد آرزوى
چرا بر دلت چيره شد راى ديو * ببرد از رخت شرم گيهان خديو
بكشتى سياوش را بىگناه * به خاك اندر انداختى نام و جاه
بايران رسد زين بدى آگهى * كه شد خشك پاليز سرو سهى
بسا تاج داران ايران زمين * كه با لشكر آيند پر درد و كين
جهان آرميده ز دست بدى * شده آشكارا ره ايزدى