تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
سرى را كه باشى به دو پادشا * بتيزى بريدن نبينم روا
ببندش همى دار تا روزگار * برين بد ترا باشد آموزگار
چو باد خرد بر دلت بر وزد * از ان پس ورا سر بريدن سزد
بفرماى بند و تو تندى مكن * كه تندى پشيمانى آرد ببن
چه برّى سرى را همى بىگناه * كه كاوس و رستم بود كينه خواه
پدر شاه و رستمش پروردگار * بپيچى بفرجام زين روزگار
چو گودرز و چون گيو و برزين و طوس * ببندند بر كوههء پيل كوس
دمنده سپهبد گو پيل تن * كه خوارند بر چشم او انجمن
فريبرز كاوس درّنده شير * كه هرگز نديدش كس از جنگ سير
برين كينه بندند يك سر كمر * در و دشت گردد پر از كينه‌ور
نه من پاى دارم نه پيوند من * نه گردى ز گردان اين انجمن
همانا كه پيران بيايد پگاه * ازو بشنود داستان نيز شاه
مگر خود نيازت نيايد بدين * مگستر يكى تا جهانست كين
به دو گفت گرسيوز اى هوشمند * بگفت جوانان هوا را مبند
از ايرانيان دشت پر كرگس است * گر از كين بترسى ترا اين بس است
همين بد كه كردى ترا خود نه بس * كه خيره همى بشنوى پند كس
سياوش چو بخروشد از روم و چين * پر از گرز و شمشير بينى زمين
بريدى دم مار و خستى سرش * بديبا بپوشيد خواهى برش
گرايدونك او را بجان زينهار * دهى من نباشم بر شهريار
به بيغولهء خيزم از بيم جان * مگر خود به زودى سر آيد زمان
برفتند پيچان دمور و گروى * بر شاه تركان پر از رنگ و بوى
كه چندين به خون سياوش مپيچ * كه آرام خوار آيد اندر بسيچ
بگفتار گرسيوز رهنماى * برآراى و بردار دشمن ز جاى
زدى دام و دشمن گرفتى بدوى * ز ايران بر آيد يكى هاى و هوى
سزا نيست اين را گرفتن بدست * دل بد سگالان ببايد شكست
سپاهى بدين گونه كردى تباه * نگر تا چگونه بود راى شاه
اگر خود نيازردتى از نخست * به آب اين گنه را توانست شست
كنون آن به آيد كه اندر جهان * نباشد پديد آشكار و نهان
بديشان چنين پاسخ آورد شاه * كزو من نديدم بديده گناه
و ليكن ز گفت ستاره شمر * بفرجام زو سختى آيد بسر
گر ايدونك خونش بريزم بكين * يكى گرد خيزد ز ايران زمين
رها كردنش بتّر از كشتنست * همان كشتنش رنج و درد منست
بتوران گزند مرا آمدست * غم و درد و بند مرا آمدست
خردمند گر مردم بد گمان * نداند كسى چارهء آسمان

[ زارى كردن فرنگيس پيش افراسياب ]

فرنگيس بشنيد رخ را بخست * ميان را بزنّار خونين ببست
پياده بيامد بنزديك شاه * به خون رنگ داده دو رخساره ماه
بپيش پدر شد پر از درد و باك * خروشان بسر بر همى ريخت خاك