چرا جنگ جوى آمدى با سپاه * چرا كشت خواهى مرا بىگناه
سپاه دو كشور پر از كين كنى * زمان و زمين پر ز نفرين كنى
چنين گفت گرسيوز كم خرد * كزين در سخن خود كى اندر خورد
گر ايدر چنين بىگناه آمدى * چرا با زره نزد شاه آمدى
پذيره شدن زين نشان راه نيست * سنان و سپر هديهء شاه نيست
[ سياوش بدانست كان كار اوست * بر آشفتن شه ز بازار اوست ]
چو گفتار گرسيوز افراسياب * شنيد و بر آمد بلند آفتاب
بتركان بفرمود كاندر دهيد * درين دشت كشتى به خون بر نهيد
از ايران سپه بود مردى هزار * همه نامدار از در كارزار
رده بر كشيدند ايرانيان * ببستند خون ريختن را ميان
همه با سياوش گرفتند جنگ * نديدند جاى فسون و درنگ
كنون خيره گفتند ما را كشند * ببايد كه تنها به خون در كشند
بمان تا ز ايرانيان دست برد * ببينند و مشمر چنين كار خرد
سياوش چنين گفت كين راى نيست * همان جنگ را مايه و پاى نيست
مرا چرخ گردان اگر بىگناه * بدست بدان كرد خواهد تباه
به مردى كنون زور و آهنگ نيست * كه با كردگار جهان جنگ نيست
سر آمد بريشان بر آن روزگار * همه كشته گشتند و برگشته كار
ز تير و ز ژوپين ببد خسته شاه * نگون اندر آمد ز پشت سياه
همى گشت بر خاك و نيزه بدست * گروى زره دست او را ببست
نهادند بر گردنش پالهنگ * دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دوان خون بران چهرهء ارغوان * چنان روز ناديده چشم جوان
برفتند سوى سياوش گرد * پسِ پشت و پيشِ سپه بود گرد
چنين گفت سالار توران سپاه * كه ايدر كشيدش بيك سو ز راه
[ كنيدش بخنجر سر از تن جدا * بشخّى كه هرگز نرويد گيا ]
[ بريزيد خونش بران گرم خاك * ممانيد دير و مداريد باك ]
چنين گفت با شاه يك سر سپاه * كزو شهريارا چه ديدى گناه
چرا كشت خواهى كسى را كه تاج * بگريد برو زار با تخت عاج
سرى را كجا تاج باشد كلاه * نشايد بريد اى خردمند شاه
بهنگام شادى درختى مكار * كه زهر آورد بار او روزگار
همى بود گرسيوز بد نشان * ز بيهودگى يار مردم كشان
كه خون سياوش بريزد به درد * كزو داشت درد دل اندر نبرد
ز پيران يكى بود كهتر بسال * برادر بد او را و فرّخ همال
كجا پيلسم بود نام جوان * يكى پر هنر بود و روشن روان
چنين گفت مر شاه را پيلسم * كه اين شاخ را بار در دست و غم
ز دانا شنيدم يكى داستان * خرد شد بران نيز همداستان
كه آهسته دل كم پشيمان شود * هم آشفته را هوش درمان شود
شتاب و بدى كار آهرمنست * پشيمانى جان و رنج تنست