و ليكن بگيتى بجز تاج و تخت * چه جويد خردمند بيدار بخت
ترا اين همه ايدر آراستست * اگر شهريارى و گر خواستست
همه شهر توران برندت نماز * مرا خود به مهر تو باشد نياز
تو فرزند باشى و من چون پدر * پدر پيش فرزند بسته كمر
[ چنان دان كه كاوس بر تو به مهر * بران گونه يك روز نگشاد چهر ]
كجا من گشايم در گنج بست * سپارم به تو تاج و تخت نشست
بدارمت بىرنج فرزندوار * بگيتى تو مانى ز من يادگار
چو از كشورم بگذرى در جهان * نكوهش كنندم كهان و مهان
وزين روى دشوار يا بى گذر * مگر ايزدى باشد آيين و فرّ
بدين راه پيدا نبينى زمين * گذر كرد بايد بدرياى چين
ازين كرد يزدان ترا بىنياز * هم ايدر بباش و به خوبى بناز
سپاه و در گنج و شهر آن تست * برفتن بهانه نبايدت جست
چو راى آيدت آشتى با پدر * سپارم ترا تاج و زرّين كمر
كه زايدر بايران شوى با سپاه * ببندم بدلسوزگى با تو راه
نماند ترا با پدر جنگ دير * كهن شد سرش گردد از جنگ سير
گر آتش ببيند پى شصت و پنج * رسد آتش از بادِ پيرى برنج
ترا باشد ايران و گنج و سپاه * ز كشور بكشور رساند كلاه
پذيرفتم از پاك يزدان كه من * بكوشم به خوبى بجان و به تن
نفرمايم و خود نسازم ببد * به انديشه دل را نيازم ببد
چو نامه به مهر اندر آورد شاه * بفرمود تا زنگهء نيك خواه
به زودى برفتن ببندد كمر * يكى خلعت آراست با سيم و زر
يكى اسپ بر سر ستام گران * بيامد دمان زنگهء شاوران
چو نزديك تخت سياوش رسيد * بگفت آنچ پرسيد و بشنيد و ديد
سياوش بيك روى زان شاد شد * بديگر پر از درد و فرياد شد
كه دشمن همى دوست بايست كرد * ز آتش كجا بردمد باد سرد
[ سپاه سپردن سياوش به بهرام ]
يكى نامه بنوشت نزد پدر * همه ياد كرد آنچ بد در بدر
كه من با جوانى خرد يافتم * بهر نيك و بد نيز بشتافتم
ازان زن يكى مغز شاه جهان * دل من بر افروخت اندر نهان
شبستان او درد من شد نخست * ز خون دلم رخ ببايست شست
ببايست بر كوه آتش گذشت * مرا زار بگريست آهو بدشت
ازان ننگ و خوارى بجنگ آمدم * خرامان بچنگ نهنگ آمدم
دو كشور بدين آشتى شاد گشت * دل شاه چون تيغ پولاد گشت
نيايد همى هيچ كارش پسند * گشادن همان و همان بود بند
چو چشمش ز ديدار من گشت سير * بر سير ديده نباشند دير
ز شادى مبادا دل او رها * شدم من ز غم در دم اژدها
ندانم كزين كار بر من سپهر * چه دارد براز اندر از كين و مهر
ازان پس بفرمود بهرام را * كه اندر جهان تازه كن كام را