بديدن كنون از شنيدن بهست * گرانمايه و شاهزاد و مهست
و گر خود جز اينش نبودى هنر * كه از خون صد نامور با پدر
بر آشفت و بگذاشت تخت و كلاه * همى از تو جويد بدين گونه راه
نه نيكو نمايد ز راه خرد * كزين كشور آن نامور بگذرد
ترا سرزنش باشد از مهتران * سر او همان از تو گردد گران
و ديگر كه كاوس شد پير سر * ز تخت آمدش روزگار گذر
سياوش جوانست و با فرّهى * به دو ماند آيين و تخت مهى
اگر شاه بيند براى بلند * نويسد يكى نامهء سودمند
چنانچون نوازند فرزند را * نوازد جوان خردمند را
يكى جاى سازد بدين كشورش * بدارد سزاوار اندر خورش
بر آيين دهد دخترش را بدوى * بداردش با ناز و با آبروى
مگر كو بماند بنزديك شاه * كند كشور و بومت آرامگاه
و گر باز گردد سوى شهريار * ترا بهترى باشد از روزگار
سپاسى بود نزد شاه زمين * بزرگان گيتى كنند آفرين
بر آسايد از كين دو كشور مگر * اگر آردش نزد ما دادگر
ز داد جهان آفرين اين سزاست * كه گردد زمانه بدين جنگ راست
چو سالار گفتار پيران شنيد * چنان هم همه بودنيها بديد
پس انديشه كرد اندر آن يك زمان * همى داشت بر نيك و بد بر گمان
چنين داد پاسخ بپيران پير * كه هست اينك گفتى همه دلپذير
و ليكن شنيدم يكى داستان * كه باشد بدين راى همداستان
كه چون بچّهء شير نر پرورى * چو دندان كند تيز كيفر برى
چو با زور و با چنگ بر خيزد او * بپروردگار اندر آويزد او
به دو گفت پيران كاندر خرد * يكى شاه كندآوران بنگرد
كسى كز پدر كژّى و خوى بد * نگيرد ازو بد خويى كى سزد
نبينى كه كاوس ديرينه گشت * چو ديرينه گشت او ببايد گذشت
سياوش بگيرد جهان فراخ * بسى گنج بىرنج و ايوان و كاخ
دو كشور ترا باشد و تاج و تخت * چنين خود كه يابد مگر نيك بخت
[ نامهء افراسياب به سياوش ]
چو بشنيد افراسياب اين سخن * يكى راى با دانش افگند بن
دبير جهان ديده را پيش خواند * زبان برگشاد و سخن بر فشاند
نخستين كه بر خامه بنهاد دست * بعنبر سر خامه را كرد مست
جهان آفرين را ستايش گرفت * بزرگى و دانش نمايش گرفت
كجا برترست از مكان و زمان * به دو كى رسد بندگان را گمان
خداوند جانست و آن خرد * خردمند را داد او پرورد
ازو باد بر شاهزاده درود * خداوند گوپال و شمشير و خود
خداوند شرم و خداوند باك * ز بيداد و كژّى دل و دست پاك
شنيدم پيام از كران تا كران * ز بيدار دل زنگهء شاوران
غمى شد دلم زانك شاه جهان * چنين تيز شد با تو اندر نهان