فرستاده خود باشم و رهنماى * بمانم برين دشت پرده سراى
سياوش چو پاسخ چنين داد باز * بپژمرد جان دو گردن فراز
ز بيم جداييش گريان شدند * چو بر آتش تيز بريان شدند
همى ديد چشم بد روزگار * كه اندر نهان چيست با شهريار
نخواهد بدن نيز ديدار او * ازان چشم گريان شد از كار او
چنين گفت زنگه كه ما بندهايم * به مهر سپهبد دل آگندهايم
فداى تو بادا تن و جان ما * چنين باد تا مرگ پيمان ما
چو پاسخ چنين يافت از نيكخواه * چنين گفت با زنگه بيدار شاه
كه رو شاه توران سپه را بگوى * كه زين كار ما را چه آمد به روى
ازين آشتى جنگ بهر منست * همه نوش تو دُرد و زهر منست
ز پيمان تو سر نگردد تهى * و گر دور مانم ز تخت مهى
جهاندار يزدان پناه منست * زمين تخت و گردون كلاه منست
و ديگر كه بر خيره ناكرده كار * نشايست رفتن بر شهريار
يكى راه بگشاى تا بگذرم * بجايى كه كرد ايزد آبشخورم
[ يكى كشورى جويم اندر جهان * كه نامم ز كاوس ماند نهان ]
[ ز خوى بد او سخن نشنوم * ز پيگار او يك زمان بغنوم ]
[ رفتن زنگه پيش افراسياب ]
بشد زنگه با نامور صد سوار * گروگان ببرد از در شهريار
چو در شهر سالار تركان رسيد * خروش آمد و ديدهبانش بديد
پذيره شدش نامدارى بزرگ * كجا نام او بود جنگى طورگ
چو زنگه بيامد بنزديك شاه * سپهدار بر خاست از پيشگاه
گرفتش ببر تنگ و بنواختش * گرامى بر خويش بنشاختش
چو بنشست با شاه پيغام داد * سراسر سخنها به دو كرد ياد
چو بشنيد پيچان شد افراسياب * دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب
بفرمود تا جايگه ساختند * ورا چون سزا بود بنواختند
چو پيران بيامد تهى كرد جاى * سخن رفت با نامور كدخداى
ز كاوس و ز خام گفتار او * ز خوى بد و راى و پيگار او
همى گفت و رخساره كرده دژم * ز كار سياوش دل پر ز غم
فرستادن زنگهء شاوران * همه ياد كرد از كران تا كران
بپرسيد كاين را چه درمان كنيم * و زين چاره جستن چه پيمان كنيم
به دو گفت پيران كه اى شهريار * انوشه بدى تا بود روزگار
تو از ما بهر كار داناترى * ببايستها بر تواناترى
گمان و دل و دانش و راى من * چنينست انديشه بر جاى من
كه هر كس كه بر نيكوى در جهان * توانا بود آشكار و نهان
ازين شاهزاده نگيرند باز * ز گنج و ز رنج آنچ آيد فراز
من ايدون شنيدم كه اندر جهان * كسى نيست مانند او از مهان
به بالا و ديدار و آهستگى * بفرهنگ و راى و بشايستگى
هنر با خرد نيز بيش از نژاد * ز مادر چنو شاهزاده نزاد