مگر كز تو آشوب خيزد به شهر * بياميزى از دور ترياك و زهر
سياوش بدان گفتها رام شد * برافروخت و اندر خور جام شد
به خوردن نشستند يك با دگر * سياوش پسر گشت و پيران پدر
برفتند با خنده و شادمان * بره بر نجستند جايى زمان
چنين تا رسيدند در شهر گنگ * كزان بود خرّم سراى درنگ
[ ديدن سياوش افراسياب را ]
پياده بكوى آمد افراسياب * از ايوان ميان بسته و پر شتاب
سياوش چو او را پياده بديد * فرود آمد از اسپ و پيشش دويد
گرفتند مر يكدگر را ببر * بسى بوس دادند بر چشم و سر
ازان پس چنين گفت افراسياب * كه گردان جهان اندر آمد بخواب
ازين پس نه آشوب خيزد نه جنگ * بآبشخور آيند ميش و پلنگ
بر آشفت گيتى ز تور دلير * كنون روى گيتى شد از جنگ سير
دو كشور سراسر پر از شور بود * جهان را دل از آشتى كور بود
به تو رام گردد زمانه كنون * بر آسايد از جنگ و ز جوش خون
كنون شهر توران ترا بندهاند * همه دل به مهر تو آگندهاند
مرا چيز با جان همى پيش تست * سپهبد بجان و بتن خويش تست
سياوش برو آفرين كرد سخت * كه از گوهر تو مگر داد بخت
سپاس از خداى جهان آفرين * كزويست آرام و پرخاش و كين
سپهدار دست سياوش بدست * بيامد بتخت مهى بر نشست
به روى سياوش نگه كرد و گفت * كه اين را بگيتى كسى نيست جفت
نه زين گونه مردم بود در جهان * چنين روى و بالا و فرّ مهان
ازان پس بپيران چنين گفت رد * كه كاوس تندست و اندك خرد
كه بشكيبد از روى چونين پسر * چنين برز بالا و چندين هنر
مرا ديده از خوب ديدار او * بماندست دل خيره از كار او
كه فرزند باشد كسى را چنين * دو ديده بگرداند اندر زمين
از ايوانها پس يكى برگزيد * همه كاخ زربفتها گستريد
يكى تخت زرّين نهادند پيش * همه پايها چون سر گاوميش
بديباى چينى بياراستند * فراوان پرستندگان خواستند
بفرمود پس تا رود سوى كاخ * بباشد بكام و نشيند فراخ
سياوش چو در پيش ايوان رسيد * سر طاق ايوان بكيوان رسيد
بيامد بران تخت زر بر نشست * هشيوار جان اندر انديشه بست
چو خوان سپهبد بياراستند * كس آمد سياوش را خواستند
ز هر گونهء رفت بر خوان سخن * همه شادمانى فگندند بن
چو از خوان سالار برخاستند * نشستنگه مى بياراستند
برفتند با رود و رامشگران * بباده نشستند يك سر سران
به دو داد جان و دل افراسياب * همى بىسياوش نيامدش خواب
همى خورد مى تا جهان تيره شد * سر ميگساران ز مى خيره شد
سياوش به ايوان خراميد شاد * بمستى ز ايران نيامدش ياد