تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
و گر مهر دارى بران اهرمن * نخواهى كه خواندت پيمان شكن
سپه طوس رد را ده و باز گرد * نهء مرد پرخاش روز نبرد
تو با خوبرويان برآميختى * ببزم اندر از رزم بگريختى
نهادند بر نامه بر مهر شاه * هيون پر بر آورد و ببريد راه
چو نامه بنزد سياوش رسيد * بران گونه گفتار ناخوب ديد
فرستاده را خواند و پرسيد چست * ازو كرد يك سر سخنها درست
بگفت آنك با پيل تن رفته بود * ز طوس و ز كاوس كاشفته بود
سياوش چو بشنيد گفتار اوى * ز رستم غمى گشت و بر تافت روى
ز كار پدر دل پر انديشه كرد * ز تركان و از روزگار نبرد
همى گفت صد مرد ترك و سوار * ز خويشان شاهى چنين نامدار
همه نيك خواه و همه بىگناه * اگرشان فرستم بنزديك شاه
نپرسد نه انديشه از كارشان * همانگه كند زنده بر دارشان
بنزديك يزدان چه پوزش برم * بد آيد ز كار پدر بر سرم
ور ايدونك جنگ آورم بىگناه * چنان خيره با شاه توران سپاه
جهاندار نپسندد اين بد ز من * گشايند بر من زبان انجمن
و گر باز گردم بنزديك شاه * بطوس سپهبد سپارم سپاه
ازو نيز هم بر تنم بد رسد * چپ و راست بد بينم و پيش بد
نيايد ز سودابه خود جز بدى * ندانم چه خواهد رسيد ايزدى

[ سگالش سياوش با بهرام و زنگه ]

دو تن را ز لشكر ز كندآوران * چو بهرام و چون زنگهء شاوران
بران رازشان خواند نزديك خويش * بپرداخت ايوان و بنشاند پيش
كه رازش بهم بود با هر دو تن * ازان پس كه رستم شد از انجمن
بديشان چنين گفت كز بخت بد * فراوان همى بر تنم بد رسد
بدان مهربانى دل شهريار * بسان درختى پر از برگ و بار
چو سودابه او را فريبنده گشت * تو گفتى كه زهر گزاينده گشت
شبستان او گشت زندان من * غمى شد دل و بخت خندان من
چنين رفت بر سر مرا روزگار * كه با مهر او آتش آورد بار
گزيدم بدان شوربختيم جنگ * مگر دور مانم ز چنگ نهنگ
ببلخ اندرون بود چندان سپاه * سپهبد چو گرسيوز كينه خواه
نشسته بسغد اندرون شهريار * پر از كينه با تيغ زن صد هزار
برفتيم بر سان ِ باد دمان * نجستيم در جنگ ايشان زمان
چو كشور سراسر بپرداختند * گروگان و آن هديها ساختند
همه موبدان آن نمودند راه * كه ما باز گرديم زين رزم گاه
پسندش نيامد همى كار من * بكوشد برنج و بآزار من
بخيره همى جنگ فرمايدم * بترسم كه سوگند بگزايدم
ورا گر ز بهر فزونيست جنگ * چو گنج آمد و كشور آمد بچنگ
چه بايد همى خيره خون ريختن * چنين دل بكين اندر آويختن
همى سر ز يزدان نبايد كشيد * فراوان نكوهش ببايد شنيد