كه اين در سر او تو افگندهء * چنين بيخ كين از دلش كندهء
تن آسانى خويش جستى برين * نه افروزش تاج و تخت و نگين
تو ايدر بمان تا سپهدار طوس * ببندد برين كار بر پيل كوس
من اكنون هيونى فرستم ببلخ * يكى نامهء با سخنهاى تلخ
سياوش اگر سر ز پيمان من * بپيچد نيايد بفرمان من
بطوس سپهبد سپارد سپاه * خود و ويژگان باز گردد به راه
ببيند ز من هرچ اندر خورست * گر او را چنين داورى در سرست
غمى گشت رستم بآواز گفت * كه گردون سر من بيارد نهفت
اگر طوس جنگىتر از رستم است * چنان دان كه رستم ز گيتى كم است
بگفت اين و بيرون شد از پيش اوى * پر از خشم چشم و پر آژنگ روى
هم اندر زمان طوس را خواند شاه * بفرمود لشكر كشيدن به راه
چو بيرون شد از پيش كاوس طوس * بفرمود تا لشكر و بوق و كوس
بسازند و آرايش ره كنند * و زان رزمگه راه كوته كنند
[ پاسخ نامهء سياوش از كاوس ]
هيونى بياراست كاوس شاه * بفرمود تا باز گردد به راه
نويسندهء نامه را پيش خواند * بكرسى زر پيكرش برنشاند
يكى نامه فرمود پر خشم و جنگ * زبان تيز و رخساره چون بادرنگ
نخست آفرين كرد بر كردگار * خداوند آرامش و كارزار
خداوند بهرام و كيوان و ماه * خداوند نيك و بد و فرّ و جاه
بفرمان اويست گردان سپهر * ازو باز گسترده هر جاى مهر
ترا اى جوان تندرستى و بخت * هميشه بماناد با تاج و تخت
اگر بر دلت راى من تيره گشت * ز خواب جوانى سرت خيره گشت
شنيدى كه دشمن بايران چه كرد * چو پيروز شد روزگار نبرد
كنون خيره آزرم دشمن مجوى * برين بارگه بر مبر آبروى
منه با جوانى سر اندر فريب * گر از چرخ گردان نخواهى نهيب
كه من زان فريبنده گفتار او * بسى بازگشتم ز پيگار او
ترا گر فريبد نباشد شگفت * مرا از خود اندازه بايد گرفت
نرفت ايچ با من سخن ز آشتى * ز فرمان من روى برگاشتى
همان رستم از گنج آراسته * نخواهد شدن سير از خواسته
ازان مردرى تاج شاهنشهى * ترا شد سر از جنگ جستن تهى
در بىنيازى بشمشير جوى * بكشور بود شاه را آبروى
چو طوس سپهبد رسد پيش تو * بسازد چو بايد كم و بيش تو
گروگان كه دارى ببند گران * هم اندر زمان بار كن بر خران
پرستار و ز خواسته هرچ هست * به زودى مر آن را بدرگه فرست
تو شو كين و آويختن را بساز * ازين در سخن ها مگردان دراز
[ چو تو ساز جنگ شبيخون كنى * ز خاك سيه رود جيحون كنى ]
[ سپهبد سر اندر نيارد بخواب * بيايد بجنگ تو افراسياب ]