چو نامه برو خواند فرّخ دبير * رخ شهريار جهان شد چو قير
برستم چنين گفت گيرم كه اوى * جوانست و بد نارسيده به روى
چو تو نيست اندر جهان سر بسر * بجنگ از تو جويند شيران هنر
نديدى بديهاى افراسياب * كه گم شد ز ما خورد و آرام و خواب
مرا رفت بايست كردم درنگ * مرا بود با او سرى پر ز جنگ
نرفتم كه گفتند ز ايدر مرو * بمان تا بسيچد جهاندار نو
چو بادافره ايزدى خواست بود * مكافات بدها بدى خواست بود
شما را بدان مردرى خواسته * بدان گونه بر شد دل آراسته
كجا بستد از هر كسى بىگناه * بدان تا بپيچيدتان دل ز راه
به صد ترك بيچاره و بد نژاد * كه نام پدرشان نداريد ياد
كنون از گروگان كى انديشد او * همان پيش چشمش همان خاك كو
شما گر خرد را بسيچيد كار * نه من سيرم از جنگ و از كارزار
بنزد سياوش فرستم كنون * يكى مرد پر دانش و پر فسون
بفرمايمش كآتشى كن بلند * ببند گران پاى تركان ببند
بر آتش بنه خواسته هرچ هست * نگر تا نيازى بيك چيز دست
پس آن بستگان را بر من فرست * كه من سر بخواهم ز تن شان گسست
تو با لشكر خويش سر پر ز جنگ * برو تا بدرگاه او بىدرنگ
همه دست بگشاى تا يك سره * چو گرگ اندر آيد بپيش بره
چو تو ساز گيرى بد آموختن * سپاهت كند غارت و سوختن
بيايد بجنگ تو افراسياب * چو گردد برو ناخوش آرام و خواب
تهمتن به دو گفت كاى شهريار * دلت را بدين كار غمگين مدار
سخن بشنو از من تو اى شه نخست * پس آنگه جهان زير فرمان تست
تو گفتى كه بر جنگ افراسياب * مران تيز لشكر بران روى آب
بمانيد تا او بيايد بجنگ * كه او خود شتاب آورد بىدرنگ
ببوديم يك چند در جنگ سست * در آشتى او گشاد از نخست
كسى كاشتى جويد و سور و بزم * نه نيكو بود پيش رفتن برزم
و ديگر كه پيمان شكستن ز شاه * نباشد پسنديدهء نيك خواه
سياوش چو پيروز بودى بجنگ * برفتى بسان دلاور پلنگ
چه جستى جز از تخت و تاج و نگين * تن آسانى و گنج ايران زمين
همه يافتى جنگ خيره مجوى * دل روشنت به آب تيره مشوى
گر افراسياب اين سخنها كه گفت * به پيمان شكستن بخواهد نهفت
هم از جنگ جستن نگشتيم سير * بجايست شمشير و چنگال شير
ز فرزند پيمان شكستن مخواه * مكن آنچ نه اندر خورد با كلاه
نهانى چرا گفت بايد سخن * سياوش ز پيمان نگردد ز بن
وزين كار كانديشه كردست شاه * بر آشوبد اين نامور پيشگاه
[ فرستادن كاوس رستم را به سيستان ]
چو كاوس بشنيد شد پر ز خشم * بر آشفت زان كار و بگشاد چشم
برستم چنين گفت شاه جهان * كه ايدون نماند سخن در نهان