بيايد مرا از بدش جان بسر * نه تن ماند ايدر نه بوم و نه بر
چنين داد پاسخ خردمند مرد * كه اين خود نخستين نبايست كرد
اگر شاه ايران شود دشمنت * ازو بد رسد بىگمان بر تنت
وگر خون او را بريزى بدست * كه كين خواه او در جهان ايزدست
چپ و راست رنجست و اندوه و درد * نگه كن كنون تا چه بايدت كرد
پسر گفت كاى باب فرخنده راى * چو دشمن كنى و ز بپرداز جاى
سپاه آيد او را ز ما چين و چين * بما بر شود تنگ روى زمين
تو اين را چنين خرد كارى مدان * چو چيره شدى كام مردان بران
گر از دامن او درفشى كنند * ترا با سپاه از بنه بر كنند
[ كشته شدن يزدگرد به دست خسرو آسيابان ]
چو بشنيد ماهوى بيدادگر * سخنها كجا گفت او را پسر
چنين گفت با آسيابان كه خيز * سواران ببر خون دشمن بريز
چو بشنيد ازو آسيابان سخن * نه سر ديد ازان كار پيدا نه بن
شبانگاه نيران خرداد ماه * سوى آسيا رفت نزديك شاه
ز درگاه ماهوى چون شد برون * دو ديده پر از آب دل پر ز خون
سواران فرستاد ماهوى زود * پس آسيابان بكردار دود
بفرمود تا تاج و آن گوشوار * همان مهر و آن جامهء شاهوار
نبايد كه يك سر پر از خون كنند * ز تن جامهء شاه بيرون كنند
بشد آسيابان دو ديده پر آب * بزردى دو رخساره چون آفتاب
همى گفت كاى روشن كردگار * تويى برتر از گردش روزگار
تو زين ناپسنديده فرمان او * هم اكنون بپيچان تن و جان او
بر شاه شد دل پر از شرم و باك * رخانش پر آب و دهانش چو خاك
بنزديك تنگ اندر آمد به هوش * چنانچون كسى راز گويد به گوش
يكى دشنه زد بر تهيگاه شاه * رها شد به زخم اندر از شاه آه
به خاك اندر آمد سر و افسرش * همان نان كشكين بپيش اندرش
اگر راه يابد كسى زين جهان * بباشد ندارد خرد در نهان
ز پرورده سير آيد اين هفت گرد * شود كشته بر بىگنه يزدگرد
برين گونه بر تاج دارى بمرد * كه از لشكر او سوارى نبرد
خرد نيست با گرد گردان سپهر * نه پيدا بود رنج و خشمش ز مهر
همان به كه گيتى نبينى به چشم * ندارى ز كردار او مهر و خشم
سواران ماهوى شوريده بخت * بديدند كان خسروانى درخت
ز تخت و ز آوردگه آرميد * بشد هر كسى روى او را بديد
گشادند بند قباى بنفش * همان افسر و طوق و زرينه كفش
[ فگنده تن شاه ايران به خاك * پر از خون و پهلو بشمشير چاك ]
ز پيش شهنشاه برخاستند * زبان را بنفرين بياراستند
كه ماهوى را باد تن همچنين * پر از خون فگنده به روى زمين
بنزديك ماهوى رفتند زود * ابا ياره و گوهر نابسود