به آتش نهال دلت را مسوز * مكن تيره اين تاج گيتى فروز
سپاه پراگنده را گرد كن * وزين سان كه گفتى مگردان سخن
ازيدر بپوزش بر شاه رو * چو بينى ورا بندگى ساز نو
و زان جايگه جنگ لشكر بسيچ * ز راى و ز پوزش مياساى هيچ
كزين بد نشان دو گيتى شوى * چو گفتار دانندگان نشنوى
چو كارى كه امروز بايدت كرد * بفردا رسد زو برآرند گرد
همى يزدگرد شهنشاه را * بتر خواهى از تُرك بد خواه را
كه در جنگ شيرست بر گاه شاه * درخشان بكردار تابنده ماه
يكى يادگارى ز ساسانيان * كه چون او نبندد كمر بر ميان
پدر بر پدر داد و دانش پذير * ز نوشين روان شاه تا اردشير
بود اردشيرش بهشتم پدر * جهاندار ساسان با داد و فر
كه يزدانش تاج كيان بر نهاد * همه شهريارانش فرخ نژاد
چو تو بود مهتر بكشور بسى * نكرد اين چنين راى هرگز كسى
چو بهرام چوبين كه سيصد هزار * عناندار و برگستوان ور سوار
بيك تير او پشت برگاشتند * به دو دشت پيكار بگذاشتند
چو از راى شاهان سرش سير گشت * سر دولت روشنش زير گشت
فرآيين كه تخت بزرگى بجست * نبودش سزا دست بد را بشست
بر ان گونه بر كشته شد زار و خوار * گزافه بپرداز زين روزگار
بترس از خداى جهان آفرين * كه تخت آفريدست و تاج و نگين
تن خويش بر خيره رسوا مكن * كه بر تو سر آرند زود اين سخن
هرانكس كه با تو نگويد درست * چنان دان كه او دشمن جان تست
تو بيمارى اكنون و ما چون پزشك * پزشك خروشان بخونين سرشك
تو از بندهء بندگان كمترى * بانديشهء دل مكن مهترى
همى كينه با پاك يزدان نهى * ز راه خرد جوى تخت مهى
شبان زاده را دل پر از تخت بود * و را پند آن موبدان سخت بود
چنين بود تا بود و اين تازه نيست * كه كار زمانه بر اندازه نيست
يكى را برآرد بچرخ بلند * يكى را كند خوار و زار و نژند
نه پيوند با آن نه با اينش كين * كه دانست راز جهان آفرين
همه موبدان تا جهان شد سياه * بر آيين خورشيد بنشست ماه
بگفتند زين گونه با كينه جوى * نبد سود يك موى زان گفت و گوى
چو شب تيره شد گفت با موبدان * شما را ببايد شد اى بخردان
من امشب بگردانم اين با پسر * ز هر گونهيى دانش آرم ببر
ز لشكر بخوانيم داننده بيست * بدان تا بدين بر نيايد گريست
برفتند دانندگان از برش * بيامد يكى موبد از لشكرش
چو بنشست ماهوى با راستان * چه بينيد گفت اندرين داستان
اگر زنده ماند تن يزدگرد * ز هر سو برو لشكر آيند گرد
برهنه شد اين راز من در جهان * شنيدند يك سر كهان و مهان