سبك مرد بىمايه چبّين نهاد * برو تره و نان كشكين نهاد
ببرسم شتابيد و آمد به راه * بجايى كه بود اندر ان واژگاه
بر مهتر زرق شد بىگذار * كه برسم كند زو يكى خواستار
بهر سو فرستاد ماهوى كس * ز گيتى همى شاه را جست و بس
ازان آسيابان بپرسيد مه * كه برسم كرا خواهى اى روزبه
به دو گفت خسرو كه در آسيا * نشستست كنداورى بر گيا
به بالا بكردار سرو سهى * بديدار خورشيد با فرهى
دو ابرو كمان و دو نرگس دژم * دهن پر ز باد ابروان پر ز خم
ببرسم همى واژ خواهد گرفت * سزد گر بمانى ازو در شگفت
يكى كهنه چُبين نهادم بپيش * برو نان كشكين سزاوار خويش
به دو گفت مهتر كز ايدر بپوى * چنين هم بماهوى سورى بگوى
نبايد كه آن بدنژاد پليد * چو اين بشنود گوهر آرد پديد
سبك مهتر او را به مردى سپرد * جهان ديده را پيش ماهوى برد
بپرسيد ماهوى زين چاره جوى * كه برسم كرا خواستى راستگوى
چنين داد پاسخ ورا ترسكار * كه من بار كردم همى خواستار
در آسيا را گشادم بخشم * چنان دان كه خورشيد ديدم به چشم
دو نرگس چو نرّ آهو اندر هراس * دو ديده چو از شب گذشته سه پاس
چو خورشيد گشتست زو آسيا * خورش نان خشك و نشستش گيا
هرانكس كه او فرّ يزدان نديد * ازين آسيابان ببايد شنيد
پر از گوهر نابسود افسرش * ز ديباى چينى فروزان برش
بهاريست گويى در ارديبهشت * به بالاى او سرو دهقان نكشت
[ گفتگوى ماهوى با رادوى موبد ]
چو ماهوى دل را برآورد گرد * بدانست كو نيست جز يزدگرد
به دو گفت بشتاب زين انجمن * هم اكنون جدا كن سرش را ز تن
و گرنه هم اكنون ببرّم سرت * نمانم كسى زنده از گوهرت
شنيدند ازو اين سخن مهتران * بزرگان بيدار و كنداوران
همه انجمن گشت ازو پر ز خشم * زبان پر ز گفتار و پر آب چشم
يكى موبدى بود رادوى نام * بجان و خرد بر نهادى لگام
بماهوى گفت اى بدانديش مرد * چرا ديو چشم ترا تيره كرد
چنان دان كه شاهى و پيغمبرى * دو گوهر بود در يك انگشترى
ازين دو يكى را همى بشكنى * روان و خرد را به پا افگنى
نگر تا چه گويى بپرهيز ازين * مشو بدگمان با جهان آفرين
نخستين ازو بر تو آيد گزند * به فرزند مانى يكى كشتمند
كه بارش كبست آيد و برگ خون * به زودى سر خويش بينى نگون
همى دين يزدان شود زو تباه * همان بر تو نفرين كند تاج و گاه
برهنه شود در جهان زشت تو * پسر بدرود بىگمان كشت تو
يكى دينورى بود يزدان پرست * كه هرگز نبردى ببد كار دست