همه راز دارانش را پيش خواند * سخن هرچ بودش بدل در براند
بدستور گفت اى جهان ديده مرد * فراز آمد آن روز ننگ و نبرد
نه گنجست با من نه نام و نژاد * همى داد خواهم سر خود بباد
بر انگشترى يزدگردست نام * بشمشير بر من نگردند رام
همه شهر ايران ورا بنده بود * اگر خويش بود ار پراگنده بود
نخواند مرا مرد داننده شاه * نه بر مهرم آرام گيرد سپاه
جزين بود چاره مرا در نهان * چرا ريختم خون شاه جهان
همه شب ز انديشه پر خون بدم * جهاندار داند كه من چون بدم
به دو راى زن گفت كاكنون گذشت * از اين كار گيتى پر آواز گشت
كنون بازجويى همى كار خويش * كه بگسستى آن رشتهء تار خويش
كنون او بدخمه درون خاك شد * روان ورا زهر ترياك شد
جهان ديدگان را همه گرد كن * زبان تيز گردان بشيرين سخن
چنين گوى كاين تاج و انگشترى * مرا شاه داد از پى مهترى
چو دانست كامد ز تركان سپاه * چو شب تيره تر شد مرا خواند شاه
مرا گفت چون خاست باد نبرد * كه داند بگيتى كه بر كيست گرد
تو اين تاج و انگشترى را بدار * بود روز كين تاجت آيد به كار
مرا نيست چيزى جزين در جهان * همانا كه هست اين ز تازى نهان
تو زين پس بدشمن مده گاه من * نگه دار هم زين نشان راه من
من اين تاج ميراث دارم ز شاه * بفرمان او برنشينم بگاه
بدين چاره ده بند بد را فروغ * كه داند كه اين راستست از دروغ
چو بشنيد ماهوى گفتا كه زه * تو دستورى و بر تو بر نيست مه
همه مهتران را ز لشكر بخواند * وزين گونه چندين سخنها براند
بدانست لشكر كه اين نيست راست * به شوخى ورا سر بريدن سزاست
يكى پهلوان گفت كاين كار تست * سخن گر درستست گر نادرست
چو بشنيد بر تخت شاهى نشست * بافسون خراسانش آمد بدست
ببخشيد روى زمين بر مهان * منم گفت با مهر شاه جهان
جهان را سراسر ببخشش گرفت * ستاره نظاره برو اى شگفت
بمهتر پسر داد بلخ و هرى * فرستاد بر هر سوى لشكرى
بدانديشگان را همه بركشيد * بدانسان كه از گوهر او سزيد
بدان را بهر جاى سالار كرد * خردمند را سرنگونسار كرد
چو زير اندر آمد سر راستى * پديد آمد از هر سوى كاستى
چو لشكر فراوان شد و خواسته * دل مرد بىتن شد آراسته
سپه را درم داد و آباد كرد * سر دودهء خويش پر باد كرد
بآموى شد پهلو پيش رو * ابا لشكرى جنگ سازان نو
طلايه بپيش سپاه اندرون * جهان ديدهيى نام او گرستون
به شهر بخارا نهادند روى * چنان ساخته لشكرى جنگجوى
به دو گفت ما را سمرقند و چاچ * ببايد گرفتن بدين مهر و تاج