روان ترا سودمند اين بود * تن بدكنش را گزند اين بود
كنون در بهشتست بازار شاه * بدوزخ كند جان بدخواه راه
دگر گفت كاى شاه دانش پذير * كه با شهريارى و با اردشير
درودى همان بر كه كشتى بباغ * درفشان شد آن خسروانى چراغ
دگر گفت كاى شهريار جوان * بخفتى و بيدار بودت روان
لبت خامش و جان به چندين گله * برفت و تنت ماند ايدر يله
تو بيكارى و جان به كار اندرست * تن بد سگالت ببار اندرست
بگويد روان گر زبان بسته شد * بياسود جان گر تنت خسته شد
اگر دست بيكار گشت از عنان * روانت بچنگ اندر آرد سنان
دگر گفت كاى نامبردار نو * تو رفتى و كردار شد پيش رو
ترا در بهشتست تخت اين بس است * زمين بلا بهر ديگر كس است
دگر گفت كانكس كه او چون تو كشت * به بيند كنون روزگار درشت
سقف گفت ما بندگان تويم * نيايش كن پاك جان تويم
كه اين دخمه پر لاله باغ تو باد * كفن دشت شادى و راغ تو باد
بگفتند و تابوت برداشتند * ز هامون سوى دخمه بگذاشتند
بران خوابگه رفت ناكام شاه * سر آمد برو رنج و تخت و كلاه
[ داد خواستن از يزدگرد ]
چنين داد خوانيم بر يزدگرد * و گر كينه خوانيم ازين هفت گرد
اگر خود نداند همى كين و داد * مرا فيلسوف ايچ پاسخ نداد
و گر گفت دينى همه بسته گفت * بماند همى پاسخ اندر نهفت
اگر هيچ گنجست اى نيك راى * بياراى و دل را بفردا مپاى
كه گيتى همى بر تو بر بگذرد * زمانه دم ما همى بشمرد
در خوردنت چيره كن بر نهاد * اگر خود بمانى دهد آنك داد
مرا دخل و خرج از برابر بدى * زمانه مرا چون برادر بدى
تگرگ آمد امسال بر سان مرگ * مرا مرگ بهتر بدى از تگرگ
در هيزم و گندم و گوسفند * ببست اين برآورده چرخ بلند
مى آور كه از روزمان بس نماند * چنين بود تا بود و بر كس نماند
[ بر تخت نشستن ماهوى سورى ]
كس آمد بماهوى سورى بگفت * كه شاه جهان گشت با خاك جفت
سكوبا و قسّيس و رهبان روم * همه سوكواران آن مرز و بوم
برفتند با مويه برنا و پير * تن شاه بردند زان آبگير
يكى دخمه كردند او را بباغ * بلند و بزرگيش برتر ز راغ
چنين گفت ماهوى بدبخت و شوم * كه ايران نبد پيش ازين خويش روم
فرستاد تا هرك آن دخمه كرد * هم آن كس كزان كار تيمار خورد
بكشتند و تاراج كردند مرز * چنين بود ماهوى را كام و ارز
ازان پس بگرد جهان بنگريد * ز تخم بزرگان كسى را نديد
همان تاج با او بُد و مهر شاه * شبان زاده را آرزو كرد گاه