بماهوى گفتند كان شهريار * بر آمد ز آرام و ز كارزار
بفرمود كو را بهنگام خواب * از ان آسيا افگنند اندر آب
بشد تيز بدمهر دو پيش كار * كشيدند پر خون تن شهريار
كجا ارج آن كشته نشناختند * بگرداب زرق اندر انداختند
چو شب روز شد مردم آمد پديد * دو مرد گرانمايه آنجا رسيد
ازان سوكواران پرهيزگار * بيامد يكى بر لب جويبار
تن او برهنه بديد اندر آب * بشوريد و آمد هم اندر شتاب
چنين تا در خان راهب رسيد * بدان سوكواران بگفت آنچ ديد
كه شاه زمانه بغرق اندرست * برهنه بگرداب زرق اندرست
برفتند زان سوكواران بسى * سكوبا و رهبان ز هر در كسى
خروشى بر آمد ز راهب به درد * كه اى تاجور شاه آزاد مرد
چنين گفت راهب كه اين كس نديد * نه پيش از مسيح اين سخن كس شنيد
كه بر شهريارى زند بندهيى * يكى بد نژادى و افگندهيى
بپرورد تا بر تنش بد رسد * ازين بهر ماهوى نفرين سزد
دريغ آن سر و تاج و بالاى تو * دريغ آن دل و دانش و راى تو
دريغ آن سر تخمهء اردشير * دريغ اين جوان و سوار هژير
تنومند بودى خرد با روان * ببردى خبر زين بنوشين روان
كه در آسيا ماهروى ترا * جهاندار و ديهيم جوى ترا
بدشنه جگرگاه بشكافتند * برهنه به آب اندر انداختند
سكوبا ازان سوكواران چهار * برهنه شدند اندران جويبار
گشاده تن شهريار جوان * نبيره جهاندار نوشين روان
به خشكى كشيدند زان آبگير * بسى مويه كردند برنا و پير
بباغ اندرون دخمهيى ساختند * سرش را بابر اندر افراختند
سر زخم آن دشنه كردند خشك * بدبق و بقيصر و بكافور و مشك
بياراستندش بديباى زرد * قصيب زير و دستى زبر لاژورد
مى و مشك و كافور و چندى گلاب * سكوبا بيندود بر جاى خواب
چه گفت آن گرانمايه دهقان مرو * كه بنهفت بالاى آن زاد سرو
كه بخشش ز كوشش بود در نهان * كه خشنود بيرون شود زين جهان
دگر گفت اگر چند خندان بود * چنان دان كه از دردمندان بود
كه از چرخ گردان پذيرد فريب * كه او را نمايد فراز و نشيب
دگر گفت كان را تو دانا مخوان * كه تن را پرستد نه راه روان
همى خواسته جويد و نام بد * بترسد روانش ز فرجام بد
دگر گفت اگر شاه لب را ببست * نبيند همى تاج و تخت نشست
نه مهر و پرستندهء بارگاه * نه افسر نه كشور نه تاج و كلاه
دگر گفت كز خوب گفتار اوى * ستايش ندارم سزاوار اوى
همى سرو كشت او بباغ بهشت * ببيند روانش درختى كه كشت
دگر گفت يزدان روانت ببرد * تنت را بدين سوكواران سپرد