چو نيروى پرخاش تركان بديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
بپيش سپاه اندر آمد چو پيل * زمين شد بكردار درياى نيل
چو بر لشكر ترك بر حمله برد * پس پشت او در نماند ايچ گرد
همه پشت بر تاجور گاشتند * ميان سوارانش بگذاشتند
چو برگشت ماهوى شاه جهان * بدانست نيرنگ او در نهان
چنين بود ماهوى را راى و راه * كه او ماند اندر ميان سپاه
شهنشاه در جنگ شد ناشكيب * همى زد بتيغ و بپاى و ركيب
فراوان ازان نامداران بكشت * چو بيچاره تر گشت بنمود پشت
ز تركان بسى بود در پشت اوى * يكى كابلى تيغ در مشت اوى
همى تاخت جوشان چو از ابر برق * يكى آسيا بد بر آن آب زرق
فرود آمد از باره شاه جهان * ز بدخواه در آسيا شد نهان
سواران بجستن نهادند روى * همه زرق ازو شد پر از گفت و گوى
ازو بازماند اسپ زرّين ستام * همان گرز و شمشير زرّين نيام
بجستنش تركان خروشان شدند * ازان باره و ساز جوشان شدند
نهان گشته در خانهء آسيا * نشست از بر خشك لختى گيا
چنين است رسم سراى فريب * فرازش بلند و نشيبش نشيب
بدانگه كه بيدار بد بخت اوى * بگردون كشيدى فلك تخت اوى
كنون آسيايى بيامدش بهر * ز نوشش فراوان فزون بود زهر
چه بندى دل اندر سراى فسوس * كه هزمان به گوش آيد آواز كوس
خروشى برآيد كه بربند رخت * نبينى بجز دخمهء گور تخت
دهان ناچريده دو ديده پر آب * همى بود تا بركشيد آفتاب
گشاد آسيابان در آسيا * به پشت اندرون بار و لختى گيا
فرومايهيى بود خسرو بنام * نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه كام
خور خويش زان آسيا ساختى * بكارى جزين خود نپرداختى
گوى ديد برسان سرو بلند * نشسته بران سنگ چون مستمند
يكى افسرى خسروى بر سرش * درفشان ز ديباى چينى برش
[ بپيكر يكى كفش زرين بپاى * ز خوشاب و زر آستين قباى ]
نگه كرد خسرو به دو خيره ماند * بدان خيرگى نام يزدان بخواند
به دو گفت كاى شاه خورشيد روى * برين آسيا چون رسيدى تو گوى
چه جاى نشستت بود آسيا * پر از گندم و خاك و چندى گيا
چه مردى بدين فر و اين برز و چهر * كه چون تو نبيند همانا سپهر
از ايرانيانم به دو گفت شاه * هزيمت گرفتم ز توران سپاه
به دو آسيابان بتشوير گفت * كه جز تنگ دستى مرا نيست جفت
اگر نان كشكينت آيد به كار * و رين ناسزا ترّهء جويبار
بيارم جزين نيز چيزى كه هست * خروشان بود مردم تنگ دست
بسه روز شاه جهان را ز رزم * نبود ايچ پردازش خوان و بزم
به دو گفت شاه انچ دارى بيار * خورش نيز با برسم آيد به كار