بخروار زان پس ده و دو هزار * بخوشه درون گندم آرد ببار
همان ارزن و پسته و ناردن * بيارد يكى موبد كار دان
شتروار زين هر يكى ده هزار * هيونان بختى بيارند بار
همان گاوگردون هزار از نمك * بيارند تا بر چه گردد فلك
ز خرما هزار و ز شكّر هزار * بود سخته و راست كرده شمار
ده و دو هزار انگبين كندره * بدژها كشند آن همه يك سره
نمك خورده سرپوست چون چل هزار * بيارند آن را كه آيد به كار
شتروار سيصد ز زربفت شاه * بيارند بر بارها تا دو ماه
بيايد يكى موبدى با گروه * ز گاه شميران و از را به كوه
بديدار پيران و فرهنگيان * بزرگان كه اند از كنارنگيان
به دو روز نامه بدژها نهند * يكى نامه گنجور ما را دهند
دگر خود بدارند با خويشتن * بزرگان كه باشند زان انجمن
همانا بران راغ و كوه بلند * ز ترك و ز تازى نيايد گزند
شما را بدين روزگار سترگ * يكى دست باشد بر ما بزرگ
هنرمند گوينده دستور ما * بفرمايد اكنون بگنجور ما
كه هر كس كه اين را ندارد برنج * فرستد ورا پارسى جامه پنج
يكى خوب سربند پيكر بزر * بيابند فرجام زين كار بر
بدين روزگار تباه و دژم * بيابد ز گنجور ما چل درم
به سنگ كسى كو بود زير دست * يكى زين درمها گرايد بدست
از ان شست بر سر شش و چار دانگ * بيارد نبشته بخواند ببانگ
بيك روى بر نام يزدان پاك * كزويست اميد و زو ترس و باك
دگر پيكرش افسر و چهر ما * زمين بارور گشته از مهر ما
بنوروز و مهر آن هم آراستست * دو جشن بزرگست و با خواستست
درود جهان بر كم آزار مرد * كسى كو ز ديهيم ما ياد كرد
بلند اخترى نامجوى سوار * بيامد به كف نامهء شهريار
[ رفتن يزدگرد به توس و پذيره شدن ماهوى سورى ، او را ]
و زان جايگه بركشيدند كوس * ز بست و نشاپور شد تا بطوس
خبر يافت ماهوى سورى ز شاه * كه تا مرز طوس اندر آمد سپاه
پذيره شدش با سپاهى گران * همه نيزه داران جوشن وران
چو پيدا شد آن فر و اورند شاه * درفش بزرگى و چندان سپاه
پياده شد از باره ماهوى زود * بران كهترى بندگيها فزود
همى رفت نرم از بر خاك گرم * دو ديده پر از آب كرده ز شرم
زمين را ببوسيد و بردش نماز * همى بود پيشش زمانى دراز
فرخ زاد چون روى ماهوى ديد * سپاهى بران سان رده بركشيد
ز ماهوى سورى دلش گشت شاد * بروبر بسى پندها كرد ياد
كه اين شاه را از نژاد كيان * سپردم ترا تا ببندى ميان
نبايد كه بادى برو برجهد * وگر خود سپاسى برو بر نهد