بود دانشومند و زاهد بنام * بكوشد ازين تا كه آيد بكام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور * كه شادى بهنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش نه كوشش نه كام * همه چارهء ورزش و ساز دام
پدر با پسر كين سيم آورد * خورش كشك و پوشش گليم آورد
زيان كسان از پى سود خويش * بجويند و دين اندر آرند پيش
نباشد بهار و زمستان پديد * نيارند هنگام رامش نبيد
چو بسيار ازين داستان بگذرد * كسى سوى آزادگى ننگرد
بريزند خون از پى خواسته * شود روزگار مهان كاسته
دل من پر از خون شد و روى زرد * دهن خشك و لبها شده لاژورد
كه تا من شدم پهلوان از ميان * چنين تيره شد بخت ساسانيان
چنين بىوفا گشت گردان سپهر * دژم گشت و ز ما ببرّيد مهر
مرا تيز پيكان آهن گذار * همى بر برهنه نيايد به كار
همان تيغ كز گردن پيل و شير * نگشتى بآورد زان زخم سير
نبرّد همى پوست بر تازيان * ز دانش زيان آمدم بر زيان
مرا كاشكى اين خرد نيستى * گر انديشهء نيك و بد نيستى
بزرگان كه در قادسى با منند * درشتند و بر تازيان دشمنند
گمانند كاين بيش بيرون شود * ز دشمن زمين رود جيحون شود
ز راز سپهرى كس آگاه نيست * ندانند كاين رنج كوتاه نيست
چو بر تخمهيى بگذرد روزگار * چه سود آيد از رنج و ز كارزار
ترا اى برادر تن آباد باد * دل شاه ايران به تو شاد باد
كه اين قادسى گورگاه منست * كفن جوشن و خون كلاه منست
چنين است راز سپهر بلند * تو دل را به درد من اندر مبند
دو ديده ز شاه جهان بر مدار * فدى كن تن خويش در كارزار
كه زود آيد اين روز آهرمنى * چو گردون گردان كند دشمنى
چو نامه به مهر اندر آورد گفت * كه پوينده با آفرين باد جفت
كه اين نامه نزد برادر برد * بگويد جزين هرچ اندر خورد
[ نامهء رستم به سعد وقاص ]
فرستادهء نيز چون برق و رعد * فرستاد تازان بنزديك سعد
يكى نامهيى بر حرير سپيد * نويسنده بنوشت تابان چو شيد
بعنوان بر از پور هرمزد شاه * جهان پهلوان رستم نيك خواه
سوى سعد وقّاص جوينده جنگ * جهان كرده بر خويشتن تار و تنگ
سر نامه گفت از جهاندار پاك * ببايد كه باشيم با بيم و باك
كزويست بر پاى گردان سپهر * همه پادشاهيش دادست و مهر
ازو باد بر شهريار آفرين * كه زيباى تاجست و تخت و نگين
كه دارد بفرّ اهرمن را ببند * خداوند شمشير و تاج بلند
بپيش آمد اين ناپسنديده كار * به بيهوده اين رنج و اين كار زار
به من بازگوى آنك شاه تو كيست * چه مردى و آيين و راه تو چيست