بمردم نماند همى چهر او * بگيتى نجويد كسى مهر او
يكى ريدكى پيش او بد بپاى * بريدك چنين گفت كاى رهنماى
برو تشت آب آر و مشك و عبير * يكى پاك تر جامهء دلپذير
پرستنده بشنيد آواز اوى * ندانست كودك همى راز اوى
ز پيشش بيامد پرستار خرد * يكى تشت زرين بر شاه برد
ابا جامه و آبدستان و آب * همى كرد خسرو ببردن شتاب
چو برسم بديد اندر آمد بواژ * نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
چو آن جامهها را بپوشيد شاه * بزمزم همى توبه كرد از گناه
يكى چادر نو بسر در كشيد * بدان تا رخ جان ستان را نديد
بشد مهر هرمزد خنجر بدست * در خانهء پادشا را ببست
سبك رفت و جامه ازو دركشيد * جگرگاه شاه جهان بردريد
[ بپيچيد و بر زد يكى سرد باد * بزارى بران جامه بر جان بداد ]
برين گونه گردد جهان جهان * همى راز خويش از تو دارد نهان
سخن سنج بىرنج گر مرد لاف * نبيند ز كردار او جز گزاف
اگر گنج دارى و گر گرم و رنج * نمانى همى در سراى سپنج
بىآزارى و راستى برگزين * چو خواهى كه يا بى بداد آفرين
چو آگاهى آمد ببازار و راه * كه خسرو بران گونه بر شد تباه
همه بدگمانان بزندان شدند * بايوان آن مستمندان شدند
گرامى ده و پنج فرزند بود * بايوان شاه آنك در بند بود
بزندان بكشتندشان بىگناه * بدانگه كه برگشته شد بخت شاه
جهاندار چيزى نيارست گفت * همى داشت آن اندازه اندر نهفت
چو بشنيد شيرويه چندى گريست * ازان پس نگهبان فرستاد بيست
بدان تا زن و كودكانشان نگاه * بدارد پس از مرگ آن كشته شاه
شد آن پادشاهى و چندان سپاه * بزرگى و مردى و آن دستگاه
كه كس راز شاهنشهان آن نبود * نه از نامداران پيشين شنود
يكى گشت با آنك نانى فراخ * نيابد نبيند بر و بوم و كاخ
خردمند گويد نيارد بها * هر آنكس كه ايمن شد از اژدها
جهان را مخوان جز دلاور نهنگ * بخايد بدندان چو گيرد بچنگ
سرآمد كنون كار پرويز شاه * شد آن نامور تخت و گنج و سپاه
[ داستان شيرويه با شيرين - زن خسرو پرويز - و كشته شدن شيرويه ]
چو آوردم اين روز خسرو ببن * ز شيروى و شيرين گشايم سخن
چو پنجاه و سه روز بگذشت زين * كه شد كشته آن شاه با آفرين
بشيرين فرستاد شيروى كس * كه اى نرّه جادوى بىدست رس
همه جادويى دانى و بدخويى * بايران گنهكارتر كس تويى
بتُنبَل همى داشتى شاه را * بچاره فرود آورى ماه را
بترس اى گنهكار و نزد من آى * بايوان چنين شاد و ايمن مپاى
برآشفت شيرين ز پيغام او * و زان پر گنه زشت دشنام او