به دو گفت طوس اى گو سرفراز * كشيدى چنين رنج راه دراز
ز بهر بزرگان ايران زمين * بر آرامش اين رنج كردى گزين
همه سربسر نيك خواه توايم * ستوده بفرّ كلاه توايم
ابا نامداران چنين گفت زال * كه هر كس كه او را نفرسود سال
همه پند پيرانش آيد به ياد * از آن پس دهد چرخ گردانش داد
نشايد كه گيريم از و پند باز * كزين پند ما نيست خود بىنياز
ز پند و خرد گر بگردد سرش * پشيمانى آيد ز گيتى برش
به آواز گفتند ما با توايم * ز تو بگذرد پند كس نشنويم
همه يك سره نزد شاه آمدند * بر نامور تختگاه آمدند
[ پند دادن زال كاوس را ]
همى رفت پيش اندرون زال زر * پس او بزرگان زرين كمر
چو كاوس را ديد دستان سام * نشسته بر او رنگ بر شادكام
بكش كرده دست و سر افگنده پست * همى رفت تا جايگاه نشست
چنين گفت كاى كدخداى جهان * سر افراز بر مهتران و مهان
چو تخت تو نشنيد و افسر نديد * نه چون بخت تو چرخ گردان شنيد
همه ساله پيروز بادى و شاد * سرت پر ز دانش دلت پر ز داد
شه نامبردار بنواختش * بر خويش بر تخت بنشاختش
بپرسيدش از رنج راه دراز * ز گردان و از رستم سر فراز
چنين گفت مر شاه را زال زر * كه نوشه بدى شاه و پيروزگر
همه شاد و روشن ببخت تواند * برافراخته سر بتخت تواند
ازان پس يكى داستان كرد ياد * سخنهاى شايسته را درگشاد
[ چنين گفت كاى پادشاه جهان * سزاوار تختى و تاج مهان ]
[ ز تو پيشتر پادشه بودهاند * كه اين راه هرگز نپيمودهاند ]
كه بر سر مرا روز چندى گذشت * سپهر از بر خاك چندى بگشت
منوچهر شد زين جهان فراخ * ازو ماند ايدر بسى گنج و كاخ
همان زو و با نوذر و كىقباد * چه مايه بزرگان كه داريم ياد
ابا لشكر گشن و گرز گران * نكردند آهنگ مازندران
كه آن خانهء ديو افسونگرست * طلسمست و ز بند جادو درست
مران را بشمشير نتوان شكست * بگنج و بدانش نيايد بدست
هم آن را بنيرنگ نتوان گشاد * مده رنج و گنج و درم را بباد
همايون ندارد كس آنجا شدن * وزايدر كنون راى رفتن زدن
سپه را بران سو نبايد كشيد * ز شاهان كس اين راى هرگز نديد
گرين نامداران ترا كهترند * چنين بندهء دادگر داورند
تو از خون چندين سر نامدار * ز بهر فزونى درختى مكار
كه بار و بلنديش نفرين بود * نه آيين شاهان پيشين بود
چنين پاسخ آورد كاوس باز * كز انديشهء تو نيم بىنياز
و ليكن من از آفريدون و جم * فزونم به مردى و فرّ و درم