ابا پهلوانان ايران بهم * همى راى زد شاه بر بيش و كم
چو رامشگرى ديو زى پرده دار * بيامد كه خواهد بر شاه بار
چنين گفت كز شهر مازندران * يكى خوشنوازم ز رامشگران
اگر درخورم بندگى شاه را * گشايد بر تخت او راه را
برفت از بر پرده سالار بار * خرامان بيامد بر شهريار
بگفتا كه رامشگرى بر درست * ابا بربط و نغز رامشگرست
بفرمود تا پيش او خواندند * بر رود سازانش بنشاندند
ببربط چو بايست بر ساخت رود * بر آورد مازندرانى سرود
كه مازندران شهر ما ياد باد * هميشه بر و بومش آباد باد
كه در بوستانش هميشه گلست * بكوه اندرون لاله و سنبلست
هوا خوشگوار و زمين پر نگار * نه گرم و نه سرد و هميشه بهار
نوازنده بلبل بباغ اندرون * گرازنده آهو براغ اندرون
هميشه بياسايد از خفت و خوى * همه ساله هر جاى رنگست و بوى
گلابست گوئى بجويش روان * همى شاد گردد ز بويش روان
دى و بهمن و آذر و فروردين * هميشه پر از لاله بينى زمين
همه ساله خندان لب جويبار * بهر جاى باز شكارى به كار
سراسر همه كشور آراسته * ز ديبا و دينار و ز خواسته
بتان پرستنده با تاج زر * همه نامداران بزرّين كمر
[ رفتن كىكاوس به مازندران ]
چو كاوس بشنيد از او اين سخن * يكى تازه انديشه افگند بن
دل رزمجويش ببست اندران * كه لشكر كشد سوى مازندران
چنين گفت با سر فرازان رزم * كه ما سر نهاديم يك سر ببزم
اگر كاهلى پيشه گيرد دلير * نگردد ز آسايش و كام سير
من از جم ّ و ضحّاك و از كىقباد * فزونم ببخت و بفرّ و بداد
فزون بايدم زان ايشان هنر * جهانجوى بايد سر تاجور
سخن چون به گوش بزرگان رسيد * از ايشان كس اين راى فرّخ نديد
همه زرد گشتند و پرچين به روى * كسى جنگ ديوان نكرد آرزوى
كسى راست پاسخ نيارست كرد * نهانى روان شان پر از باد سرد
چو طوس و چو گودرز كشواد و گيو * چو خرّاد و گرگين و رهّام نيو
به آواز گفتند ما كهتريم * زمين جز بفرمان تو نسپريم
ازان پس يكى انجمن ساختند * ز گفتار او دل بپرداختند
نشستند و گفتند با يكدگر * كه از بخت ما را چه آمد بسر
اگر شهريار اين سخنها كه گفت * بمى خوردن اندر نخواهد نهفت
ز ما و ز ايران بر آمد هلاك * نماند برين بوم و بر آب و خاك
كه جمشيد با فرّ و انگشترى * بفرمان او ديو و مرغ و پرى
ز مازندران ياد هرگز نكرد * نجست از دليران ديوان نبرد
فريدون پر دانش و پر فسون * همين را روانش نبد رهنمون
اگر شايدى بردن اين بد بسر * به مردى و گنج و بنام و هنر