منوچهر كردى بدين پيش دست * نكردى برين بر دل خويش پست
يكى چاره بايد كنون اندرين * كه اين بد بگردد ز ايران زمين
چنين گفت پس طوس با مهتران * كه اى رزم ديده دلاور سران
مر اين بند را چاره اكنون يكيست * بسازيم و اين كار دشوار نيست
هيونى تكاور بر زال سام * ببايد فرستاد و دادن پيام
كه گر سر به گل دارى اكنون مشوى * يكى تيز كن مغز و بنماى روى
مگر كو گشايد لب پندمند * سخن بر دل شهريار بلند
بگويد كه اين اهرمن داد ياد * در ديو هرگز نبايد گشاد
مگر زالش آرد ازين گفته باز * و گرنه سر آمد نشان فراز
سخنها ز هر گونه بر ساختند * هيونى تكاور برون تاختند
رونده همى تاخت تا نيمروز * چو آمد بر زال گيتى فروز
چنين داد از نامداران پيام * كه اى نامور با گهر پور سام
يكى كار پيش آمد اكنون شگفت * كه آسانش اندازه نتوان گرفت
برين كار گر تو نبندى كمر * نه تن ماند ايدر نه بوم و نه بر
يكى شاه را بر دل انديشه خاست * بپيچيدش آهرمن از راه راست
برنج نياگانش از باستان * نخواهد همى بود همداستان
همى گنج بىرنج بگزايدش * چراگاه مازندران بايدش
اگر هيچ سر خارى از آمدن * سپهبد همى زود خواهد شدن
همى رنج تو داد خواهد بباد * كه بردى ز آغاز با كىقباد
تو با رستم شير ناخورده سير * ميان را ببستى چو شير دلير
كنون آن همه باد شد پيش اوى * بپيچيد جان بدانديش اوى
چو بشنيد دستان بپيچيد سخت * تنش گشت لرزان بسان درخت
همى گفت كاوس خود كامه مرد * نه گرم آزموده ز گيتى نه سرد
كسى كو بود در جهان پيش گاه * برو بگذرد سال و خورشيد و ماه
كه ماند كه از تيغ او در جهان * بلرزند يك سر كهان و مهان
نباشد شگفت ار به من نگرود * شوم خسته گر پند من نشنود
و رين رنج آسان كنم بر دلم * از انديشهء شاه دل بگسلم
نه از من پسندد جهان آفرين * نه شاه و نه گردان ايران زمين
شوم گويمش هرچ آيد ز پند * ز من گر پذيرد بود سودمند
وگر تيز گردد گشادست راه * تهمتن هم ايدر بود با سپاه
پر انديشه بود آن شب ديرباز * چو خورشيد بنمود تاج از فراز
كمر بست و بنهاد سر سوى شاه * بزرگان برفتند با او به راه
خبر شد بطوس و بگودرز و گيو * برهّام و گرگين و گردان نيو
كه دستان بنزديك ايران رسيد * درفش همايونش آمد پديد
پذيره شدندش سران سپاه * سرى كو كشد پهلوانى كلاه
چو دستان سام اندر آمد بتنگ * پذيره شدندش همه بىدرنگ
برو سركشان آفرين خواندند * سوى شاه با او همى راندند