چو بگذشت شب روز نزديك شد * جهانجوى را چشم تاريك شد
ز لشكر دو بهره شده تيره چشم * سر نامداران از و پر ز خشم
از ايشان فراوان تبه كرد نيز * نبود از بد بخت ماننده چيز
چو تاريك شد چشم كاوس شاه * بد آمد ز كردار او بر سپاه
همه گنج تاراج و لشكر اسير * جوان دولت و بخت برگشت پير
همه داستان ياد بايد گرفت * كه خيره نمايد شگفت از شگفت
سپهبد چنين گفت چون ديد رنج * كه دستور بيدار بهتر ز گنج
به سختى چو يك هفته اندر كشيد * بديده ز ايرانيان كس نديد
بهشتم بغرّيد ديو سپيد * كه اى شاه بىبر بكردار بيد
همى برترى را بياراستى * چراگاه مازندران خواستى
همى نيروى خويش چون پيل مست * بديدى و كس را ندادى تو دست
چو با تاج و با تخت نشكيفتى * خرد را بدين گونه بفريفتى
كنون آنچ اندر خور كار تست * دلت يافت آن آرزوها كه جست
ازان نرّه ديوان خنجرگذار * گزين كرد جنگى ده و دو هزار
بر ايرانيان بر نگهدار كرد * سر سركشان پر ز تيمار كرد
سران را همه بندها ساختند * چو از بند و بستن بپرداختند
خورش دادشان اندكى جان سپوز * بدان تا گذارند روزى بروز
ازان پس همه گنج شاه جهان * چه از تاج ياقوت و گرز گران
سپرد آنچ ديد از كران تا كران * به ارژنگ سالار مازندران
بر شاه رو گفت و او را بگوى * كه ز آهرمن اكنون بهانه مجوى
همه پهلوانان ايران و شاه * نه خورشيد بينند روشن نه ماه
بكشتن نكردم بروبر نهيب * بدان تا بداند فراز و نشيب
بزارى و سختى بر آيدش هوش * كسى نيز ننهد برين كار گوش
چو ارژنگ بشنيد گفتار اوى * سوى شاه مازندران كرد روى
همى رفت بالشكر و خواسته * اسيران و اسپان آراسته
[ سپرد او بشاه و سبك بازگشت * بدان برز كوه آمد از پهن دشت ]
[ پيغام كاوس به زال و رستم ]
ازان پس جهانجوى خسته جگر * برون كرد مردى چو مرغى بپر
سوى زابلستان فرستاد زود * بنزديك دستان و رستم درود
كنون چشم شد تيره و تيره بخت * به خاك اندر آمد سر تاج و تخت
جگر خسته در چنگ آهرمنم * همى بگسلد زار جان از تنم
چو از پندهاى تو ياد آورم * همى از جگر سرد باد آورم
نرفتم بگفتار تو هوشمند * ز كم دانشى بر من آمد گزند
اگر تو نبندى بدين بد ميان * همه سود را مايه باشد زيان
چو پوينده نزديك دستان رسيد * بگفت آنچ دانست و ديد و شنيد
هم آن گنج و هم لشكر نامدار * بياراسته چون گل اندر بهار
همه چرخ گردان بديوان سپرد * تو گويى كه باد اندر آمد ببرد