بجايى كه پنهان شود آفتاب * بدان جايگه ساخت آرام و خواب
كجا جاى ديوان دژخيم بود * بدان جايگه پيل را بيم بود
بگسترد زربفت بر ميش سار * هوا پر ز بوى از مى خوشگوار
همه پهلوانان فرخنده پى * نشستند بر تخت كاوس كى
همه شب مى و مجلس آراستند * بشبگير كز خواب برخاستند
پراگنده نزديك شاه آمدند * كمر بسته و با كلاه آمدند
بفرمود پس گيو را شهريار * دوباره ز لشكر گزيدن هزار
كسى كو گرايد بگرز گران * گشايندهء شهر مازندران
هر انكس كه بينى ز پير و جوان * تنى كن كه با او نباشد روان
و زو هرچ آباد بينى بسوز * شب آور بجايى كه باشى بروز
چنين تا بديوان رسد آگهى * جهان كن سراسر ز ديوان تهى
كمر بست و رفت از در شاه گيو * ز لشكر گزين كرد گردان نيو
بشد تا در شهر مازندران * بباريد شمشير و گرز گران
زن و كودك و مرد با دستوار * نيافت از سر تيغ او زينهار
همى كرد غارت همى سوخت شهر * بپالود بر جاى ترياك زهر
يكى چون بهشت برين شهر ديد * پر از خرّمى بر درش بهر ديد
بهر برزنى بر فزون از هزار * پرستار با طوق و با گوشوار
پرستنده زين بيشتر با كلاه * بچهره بكردار تابنده ماه
بهر جاى گنجى پراگنده زر * بيك جاى دينار سرخ و گهر
بىاندازه گرد اندرش چارپاى * بهشتيست گفتى هميدون بجاى
بكاوس بردند از او آگهى * ازان خرمى جاى و آن فرّهى
همى گفت خرّم زياد آنك گفت * كه مازندران را بهشتست جفت
همه شهر گويى مگر بتكدهست * ز ديباى چين بر گل آذين ز دست
بتان بهشتند گويى درست * بگلنارشان روى رضوان بشست
چو يك هفته بگذشت ايرانيان * ز غارت گشادند يك سر ميان
خبر شد سوى شاه مازندران * دلش گشت پر درد و سر شد گران
ز ديوان بپيش اندرون سنجه بود * كه جان و تنش زان سخن رنجه بود
به دو گفت رو نزد ديو سپيد * چنان رو كه بر چرخ گردنده شيد
بگويش كه آمد بمازندران * بغارت از ايران سپاهى گران
جهانجوى كاوسشان پيش رو * يكى لشكرى جنگ سازان نو
كنون گر نباشى تو فرياد رس * نبينى بمازندران زنده كس
چو بشنيد پيغام سنجه نهفت * بر ديو پيغام شه بازگفت
چنين پاسخش داد ديو سپيد * كه از روزگاران مشو نااميد
بيايم كنون با سپاهى گران * ببرّم پى او ز مازندران
شب آمد يكى ابر شد با سپاه * جهان كرد چون روى زنگى سياه
چو درياى قارست گفتى جهان * همه روشناييش گشته نهان
يكى خيمه زد بر سر از دود و قير * سيه شد جهان چشمها خيره خير