هر آن كس كجا بازماند ز خورد * ندارد همى توشهء كاركرد
چراگاهشان بارگاه منست * هر آن كس كه اندر سپاه منست
و زان رفته نام آوران ياد كرد * بداد و دهش گيتى آباد كرد
برين گونه صد سال شادان بزيست * نگر تا چنين در جهان شاه كيست
پسر بد مر او را خردمند چار * كه بودند زو در جهان يادگار
نخستين چو كاؤس با آفرين * كى آرش دوم و دگر كى پشين
چهارم كجا آرشش بود نام * سپردند گيتى به آرام و كام
چو صد سال بگذشت با تاج و تخت * سرانجام تاب اندر آمد ببخت
چو دانست كامد بنزديك مرگ * بپژمرد خواهد همى سبز برگ
سر ماه كاؤس كى را بخواند * ز داد و دهش چند با او براند
به دو گفت ما برنهاديم رخت * تو بسپار تابوت و بر دار تخت
چنانم كه گويى ز البرز كوه * كنون آمدم شادمان با گروه
چو بختى كه بىآگهى بگذرد * پرستندهء او ندارد خرد
تو گر دادگر باشى و پاك دين * ز هر كس نيابى بجز آفرين
و گر آز گيرد سرت را بدام * بر آرى يكى تيغ تيز از نيام
بگفت اين و شد زين جهان فراخ * گزين كرد صندوق بر جاى كاخ
بسر شد كنون قصّهء كىقباد * ز كاؤس بايد سخن كرد ياد
[ كى كاوس ]
پادشاهى كى كاوس و رفتن او بمازندران
[ پادشاهى او سد و پنجاه سال بود ]
درخت برومند چون شد بلند * گر آيد ز گردون بروبر گزند
شود برگ پژمرده و بيخ سست * سرش سوى پستى گرايد نخست
چو از جايگه بگسلد پاى خويش * بشاخ نو آيين دهد جاى خويش
مر او را سپارد گل و برگ و باغ * بهارى بكردار روشن چراغ
اگر شاخ بد خيزد از بيخ نيك * تو با شاخ تندى مياغاز ريك
پدر چون به فرزند ماند جهان * كند آشكارا بروبر نهان
گر او بفگند فرّ و نام پدر * تو بيگانه خوانش مخوانش پسر
كرا گم شود راه آموزگار * سزد گر جفا بيند از روزگار
چنين است رسم سراى كهن * سرش هيچ پيدا نبينى ز بن
چو رسم بدش باز داند كسى * نخواهد كه ماند بگيتى بسى
چو كاوس بگرفت گاه پدر * مر او را جهان بنده شد سربسر
ز هر گونهء گنج آگنده ديد * جهان سربسر پيش خود بنده ديد
همان تخت و هم طوق و هم گوشوار * همان تاج زرّين زبرجدنگار
همان تازى اسپان آگنده يال * بگيتى ندانست كس را همال
چنان بد كه در گلشن زرنگار * همى خورد روزى مى خوشگوار
يكى تخت زرّين بلورينش پاى * نشسته بروبر جهان كدخداى