همه مهتران خود تن اسان بدند * بدانديش يك سر هراسان بدند
همان چون شنيدم ز فرمان تو * جهان را بد آمد ز پيمان تو
نماند كس اندر جهان رامشى * نبايد گزيدن بجز خامشى
همى كرد خواهى جهان پر گزند * پر از درد كارى و ناسودمند
همان پر گزندان كه نزد تواند * كه تيره شبان اورمزد تواند
همى داد خواهند تختت بباد * بدان تا نباشى بگيتى تو شاد
چو بودى خردمند نزديك تو * كه روشن شدى جان تاريك تو
به دادن نبودى كسى را زيان * كه گنجى رسيدى بارزانيان
ايا پور كم روز و اندك خرد * روانت ز انديشه رامش برد
چنان دان كه اين گنج من پشت تست * زمانه كنون پاك در مشت تست
هم آرايش پادشاهى بود * جهان بىدرم در تباهى بود
شود بىدرم شاه بيدادگر * تهى دست را نيست هوش و هنر
ببخشش نباشد ورا دستگاه * بزرگان فسوسيش خوانند شاه
[ ار ايدونك از تو بدشمن رسد * همى بت بدست برهمن رسد ]
[ ز يزدان پرستنده بيزار گشت * ورا نام و آواز تو خوار گشت ]
[ چو بىگنج باشى نپايد سپاه * ترا زيردستان نخوانند شاه ]
سگ آن به كه خواهندهء نان بود * چو سيرش كنى دشمن جان بود
دگر آنك گفتى ز كار سپاه * كه در بومهاشان نشاندم به راه
ز بىدانشى اين نيايد پسند * ندانى همى راه سود از گزند
چنين است پاسخ كه از رنج من * فراز آمد اين نامور گنج من
ز بيگانگان شهرها بستدم * همه دشمنان را بهم بر زدم
بدان تا بآرام بر تخت ناز * نشينيم بىرنج و گرم و گداز
سواران پراگنده كردم بمرز * پديد آمد اكنون ز ناارز ارز
چو از هر سوى بازخوانى سپاه * گشاده ببيند بدانديش راه
كه ايران چو باغيست خرم بهار * شكفته هميشه گل كامگار
پر از نرگس و نار و سيب و بهى * چو پاليز گردد ز مردم تهى
سپر غم يكايك ز بن بر كنند * همه شاخ نار و بهى بشكنند
سپاه و سليحست ديوار اوى * بپرچينش بر نيزهها خار اوى
اگر بفگنى خيره ديوار باغ * چه باغ و چه دشت و چه دريا چه راغ
نگر تا تو ديوار او نفگنى * دل و پشت ايرانيان نشكنى
كزان پس بود غارت و تاختن * خروش سواران و كين آختن
زن و كودك و بوم ايرانيان * بانديشهء بد منه در ميان
چو سالى چنين بر تو بر بگذرد * خردمند خواند ترا بىخرد
من ايدون شنيدم كجا تو مهى * همه مردم ناسزا را دهى
چنان دان كه نوشين روان قباد * باندرز اين كرد در نامه ياد
كه هر كو سليحش بدشمن دهد * همى خويشتن را بكشتن دهد
كه چون باز خواهد كش آيد به كار * بدانديش با او كند كارزار