تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1331

مساهمون:

ص١٣٣١
چو روز بهى بر كسى بگذرد * اگر باز خواند ندارد خرد
پيام من اينست سوى جهان * بنزد كهان و بنزد مهان
شما نيز پدرود باشيد و شاد * ز من نيز بر بد مگيريد ياد
چو اشتاد و خراد بر زين گو * شنيدند پيغام آن پيش رو
به پيكان دل هر دو دانا بخست * بسر بر زدند آن زمان هر دو دست
ز گفتار هر دو پشيمان شدند * برخسارگان بر تپنچه زدند
ببر بر همه جامشان چاك بود * سر هر دو دانا پر از خاك بود
برفتند گريان ز پيشش بدر * پر از درد جان و پر اندوه سر
بنزديك شيرويه رفت اين دو مرد * پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد
يكايك بدادند پيغام شاه * بشيروى بىمغز و بىدستگاه

[ گريستن شيرويه ]

چو بشنيد شيروى بگريست سخت * دلش گشت ترسان ازان تاج و تخت
چو از پيش برخاستند آن گروه * كه او را همى داشتندى ستوه
بگفتار زشت و به خون پدر * جوان را همى سوختندى جگر
فرود آمد از تخت شاهى قباد * دو دست گرامى بسر بر نهاد
ز مژگان همى بر برش خون چكيد * چو آگاهى او بدشمن رسيد
چو برزد سر از تيره كوه آفتاب * بدانديش را سر بر آمد ز خواب
برفتند يك سر سوى بارگاه * چو بشنيد بنشست بر گاه شاه
برفتند گردنكشان پيش او * ز گردان بيگانه و خويش او
نشستند با روى كرده دژم * زبانشان نجنبيد بر بيش و كم
بدانست كايشان بدانسان دژم * نشسته چرايند با درد و غم
بديشان چنين گفت كان شهريار * كجا باشد از پشت پروردگار
كه غمگين نباشد به درد پدر * نخوانمش جز بدتن و بد گهر
نبايد كه دارد به دو كس اميد * كه او پوده تر باشد از پوده بيد
چنين يافت پاسخ ز مرد گناه * كه هر كس كه گويد پرستم دو شاه
تو او را بدل ناهشيوار خوان * وگر ارجمندى بود خوار خوان
چنين داد شيروى پاسخ كه شاه * چو بىگنج باشد نيرزد سپاه
سخن خوب رانيم يك ماه نيز * ز راه درشتى نگوييم چيز
مگر شاد باشيم ز اندرز او * كه گنجست سرتاسر اين مرز او
چو پاسخ شنيدند برخاستند * سوى خانه‌ها رفتن آراستند
بخواليگران شاه شيروى گفت * كه چيزى ز خسرو نبايد نهفت
بپيشش همه خوان زرين نهيد * خورشها برو چرب و شيرين نهيد
برنده همى برد و خسرو نخورد * ز چيزى كه ديدى بخوان گرم و سرد
همه خوردش از دست شيرين بدى * كه شيرين بخوردنش غمگين بدى

[ شيون باربد بر خسرو ]

[ كنون شيون باربد گوش دار * سر مهتران را بآغوش دار ]
چو آگاه شد بار بد زانك شاه * بپرداخت بىداد و بىكام گاه