چو شاهيم شد سال بر سى و شش * ميان چنان روزگاران خوش
تو دارى به ياد اين سخن بىگمان * اگر چند بگذشت بر ما زمان
مرا نامه آمد ز هندوستان * بدم من بدان نيز همداستان
ز راى برين نزد ما نامه بود * گهر بود و هر گونهيى جامه بود
يكى تيغ هندى و پيل سپيد * جزين هرچ بودم بگيتى اميد
ابا تيغ ديباى زربفت پنج * ز هر گونهيى اندرو برده رنج
سوى تو يكى نامه بد بر پرند * نوشته چو من ديدم از خط هند
بخواندم يكى مرد هندى دبير * سخن گوى و داننده و يادگير
چو آن نامه را او به من بر بخواند * پر از آب ديده همى سر فشاند
بدان نامه در بد كه شادان بزى * كه با تاج زر خسروى را سزى
كه چون ماه آذر بُد و روز دى * جهان را تو باشى جهاندار كى
شده پادشاهى پدر سى و هشت * ستاره برين گونه خواهد گذشت
درخشان شود روزگار بهى * كه تاج بزرگى بسر بر نهى
مرا آن زمان اين سخن بد درست * ز دل مهربانى نبايست شست
من آگاه بودم كه از بخت تو * ز كار درخشيدن تخت تو
نباشد مرا بهره جز درد و رنج * ترا گردد اين تخت شاهى و گنج
ز بخشايش و دين و پيوند و مهر * نكردم دژم هيچ زان نامه چهر
بشيرين سپردم چو بر خواندم * ز هر گونه انديشهها راندم
بر اوست با اختر تو بهم * نداند كسى زان سخن بيش و كم
گر ايدونك خواهى كه بينى بخواه * اگر خود كنى بيش و كم را نگاه
برانم كه بينى پشيمان شوى * وزين كردهها سوى درمان شوى
دگر آنك گفتى ز زندان و بند * گر آمد ز ما بر كسى برگزند
چنين بود تا بود كار جهان * بزرگان و شاهان و راى مهان
اگر تو ندانى بموبد بگوى * كند زين سخن مر ترا تازه روى
كه هر كس كه او دشمن ايزدست * ورا در جهان زندگانى بدست
بزندان ما ويژه ديوان بدند * كه نيكان از يشان غريوان بدند
چو ما را نبد پيشه خون ريختن * بدان كار تنگ اندر آويختن
بدان را بزندان همى داشتم * گزند كسان خوار نگذاشتم
بسى گفت هر كس كه آن دشمنند * ز تخم بدانند و آهرمنند
چو انديشهء ايزدى داشتيم * سخنها همى خوار بگذاشتيم
كنون من شنيدم كه كردى رها * مر آن را كه بُد بتّر از اژدها
ازين بد گنهكار ايزد شدى * بگفتار و كردارها بد شدى
چو مهتر شدى كار هشيار كن * ندانى تو داننده را يار كن
مبخشاى بر هرك رنجست ز وى * اگر چند اميد گنجست ز وى
برانكس كزو در جهان جز گزند * نبينى مر او را چه كمتر ز بند
دگر آنك از خواسته گفتهاى * خردمندى و راى بنهفتهاى
ز كس ما نجستيم جز باژ و ساو * هرانكس كه او داشت با باژ تاو