[ فرستاده آمد بسان پلنگ * رسانيد نامه بنزد پشنگ ]
[ بنه بر نهاد و سپه را براند * همى گرد بر آسمان بر فشاند ]
[ ز جيحون گذر كرد مانند باد * و زان آگهى شد بر كىقباد ]
[ كه دشمن شد از پيش بىكارزار * بدان گشت شادان دل شهريار ]
به دو گفت رستم كه اى شهريار * مجو آشتى در گه كارزار
نبد پيشتر آشتى را نشان * بدين روز گرز من آوردشان
چنين گفت با نامور كىقباد * كه چيزى نديدم نكوتر ز داد
نبيره فريدون فرخ پشنگ * بسيرى همى سر بپيچد ز جنگ
[ سزد گر هر آن كس كه دارد خرد * بكژّى و ناراستى ننگرد ]
ز زاولستان تا بدرياى سند * نوشتيم عهدى ترا بر پرند
سر تخت با افسر نيمروز * بدار و همى باش گيتى فروز
وزين روى كابل بمهراب ده * سراسر سنانت بزهراب ده
كجا پادشاهيست بىجنگ نيست * و گر چند روى زمين تنگ نيست
سرش را بياراست با تاج زر * همان گردگاهش بزرّين كمر
ز يك روى گيتى مرو را سپرد * ببوسيد روى زمين مرد گرد
ازان پس چنين گفت فرّخ قباد * كه بىزال تخت بزرگى مباد
بيك موى دستان نيرزد جهان * كه او ماندمان يادگار از مهان
يكى جامهء شهريارى بزر * ز ياقوت و پيروزه تاج و كمر
نهادند مهد از بر پنج پيل * ز پيروزه رخشان بكردار نيل
بگسترد زربفت بر مهد بر * يكى گنج كش كس ندانست مر
فرستاد نزديك دستان سام * كه خلعت مرا زين فزون بود كام
اگر باشدم زندگانى دراز * ترا دارم اندر جهان بىنياز
همان قارن نيو و كشواد را * چو برزين و خرّاد پولاد را
برافگند خلعت چنانچون سزيد * كسى را كه خلعت سزاوار ديد
درم داد و دينار و تيغ و سپر * كرا در خور آمد كلاه و كمر
[ آمدن كىقباد به استخر پارس ]
و زانجا سوى پارس اندر كشيد * كه در پارس بد گنجها را كليد
نشستنگه آن گه باسطخر بود * كيان را بدان جايگه فخر بود
جهانى سوى او نهادند روى * كه او بود سالار ديهيم جوى
بتخت كيان اندر آورد پاى * بداد و به آيين فرخنده راى
چنين گفت با نامور مهتران * كه گيتى مرا از كران تا كران
اگر پيل با پشّه كين آورد * همه رخنه در داد و دين آورد
نخواهم بگيتى جز از راستى * كه خشم خدا آورد كاستى
تن آسانى از درد رنج منست * كجا خاك و آبست گنج منست
سپاهى و شهرى همه يك سرند * همه پادشاهى مرا لشكرند
همه در پناه جهاندار بيد * خردمند بيد و بىآزار بيد
هر آن كس كه دارد خوريد و دهيد * سپاسى ز خوردن به من بر نهيد