تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1318

مساهمون:

ص١٣١٨
سپهبد نگهبان زندان اوست * كزو داشتى بيشتر مغز و پوست
ابا شش هزار آزموده سوار * همى دارد آن بستگان را بزار
چنين گفت با زاد فرخ تخوار * كه كار سپهبد گرفتيم خوار
گرين بخت پرويز گردد جوان * نماند بايران يكى پهلوان
مگر دار دارند گر چاه و بند * نماند بايران كسى بىگزند
بگفت اين و از جاى بر كند اسپ * همى تاخت برسان آذر گشسپ
سپاه اندر آورد يك سر بجنگ * سپهبد پذيره شدش بىدرنگ
سر لشكر نامور گشته شد * سپهبد بجنگ اندرون كشته شد
پراگنده شد لشكر شهريار * سيه گشت روز و تبه گشت كار
بزندان تنگ اندر آمد تخوار * بدان چاره با جامهء كار زار
بشيروى گردنكش آواز داد * سبك پاسخش نامور باز داد
بدانست شيروى كان سرفراز * بدانگه بزندان چرا شد فراز
چو روى تخوار او فروزان بديد * از اندوه چندان دلش بردميد
به دو گفت گريان كه خسرو كجاست * رها كردن ما نه كار شماست
چنين گفت با شاه زاده تخوار * كه گر مردمى كام شيران مخوار
اگر تو بدين كار همداستان * نباشى تو كم گير زين راستان
يكى كم بود شايد از شانزده * برادر بماند ترا پانزده
بشايند هر كس بشاهنشهى * بديشان بود شاد تخت مهى
فرو ماند شيروى گريان بجاى * ازان خانهء تنگ بگذارد پاى

[ آگه شدن خسرو از كار سپاه ]

همان زاد فرخ بدرگاه بر * همى بود و كس را ندادى گذر
كه آگه شدى زان سخن شهريار * بدرگاه بر بود چون پرده دار
چو پژمرده شد چادر آفتاب * همى ساخت هر مهترى جاى خواب
بفرمود تا پاسبانان شهر * هر آن كس كه از مهترى داشت بهر
برفتند يك سر سوى بارگاه * بدان جاى شادى و آرام شاه
بديشان چنين گفت كامشب خروش * دگر گونه تر كرد بايد ز دوش
همه پاسبانان بنام قباد * همى كرد بايد بهر پاس ياد
چنين داد پاسخ كه ايدون كنم * ز سر نام پرويز بيرون كنم
چو شب چادر قيرگون كرد نو * ز شهر و ز بازار برخاست غو
همه پاسبانان بنام قباد * چو آواز دادند كردند ياد
شب تيره شاه جهان خفته بود * چو شيرين ببالينش بر جفته بود
چو آواز آن پاسبانان شنيد * غمى گشت و زيشان دلش بر دميد
به دو گفت شاها چه شايد بدن * برين داستانى ببايد زدن
از آواز او شاه بيدار شد * دلش زان سخن پر ز آزار شد
بشيرين چنين گفت كاى ماه روى * چه دارى بخواب اندرون گفت و گوى
به دو گفت شيرين كه بگشاى گوش * خروشيدن پاسبانان نيوش
چو خسرو بدان گونه آوا شنيد * برخساره شد چون گل شنبليد