همى باش تا من بجنبم ز جاى * تو با لشكر خويش بگذار پاى
چو زين روى و زان روى باشد سپاه * شود در سخن راى قيصر تباه
بايران ورا دستگير آوريم * همه روميان را اسير آوريم
ز درگه يكى چاره گر برگزيد * سخن دان و گويا چنانچون سزيد
به دو گفت كاين نامه اندر نهان * همى بر بكردار كار آگهان
چنان كن كه روميت بيند كسى * بره بر سخن پرسد از تو بسى
بگيرد ترا نزد قيصر برد * گرت نزد سالار لشكر برد
بپرسد ترا كز كجايى مگوى * بگويش كه من كهترى چاره جوى
بپيمودم اين رنج راه دراز * يكى نامه دارم بسوى گراز
تو اين نامه بربند بر دست راست * گر ايدونك بستاند از تو رواست
برون آمد از پيش خسرو نوند * ببازو مر آن نامه را كرد بند
بيامد چو نزديك قيصر رسيد * يكى مرد بطريق او را بديد
سوى قيصرش برد سر پر ز گرد * دو رخ زرد و لبها شده لاژورد
به دو گفت قيصر كه خسرو كجاست * ببايدت گفتن بما راه راست
ازو خيره شد كهتر چاره جوى * ز بيمش بپاسخ دژم كرد روى
بجوييد گفت اين بلا جوى را * بدانديش و بد كام و بدگوى را
بجستند و آن نامه از دست اوى * گشاد آنك دانا بد و راه جوى
ازان مرز دانا سرى را بجست * كه آن پهلوانى بخواند درست
چو آن نامه برخواند مرد دبير * رخ نامور شد بكردار قير
بدل گفت كاين بد كمين گراز * دلير آمدستم بدامش فراز
شهنشاه و لشكر چو سيصد هزار * كس از پيل جنگش نداند شمار
مرا خواست افگند در دام اوى * كه تاريك بادا سرانجام اوى
و زان جايگه لشكر اندر كشيد * شد آن آرزو بر دلش ناپديد
چو آگاهى آمد بسوى گراز * كه آن نامور شد سوى روم باز
دلش گشت پر درد و رخساره زرد * سوارى گزيد از دليران مرد
يكى نامه بنوشت با باد و دم * كه بر من چرا گشت قيصر دژم
از ايران چرا بازگشتى بگوى * مرا كردى اندر جهان چاره جوى
شهنشاه داند كه من كردم اين * دلش گردد از من پر از درد و كين
چو قيصر نگه كرد و آن نامه ديد * ز لشكر گرانمايهيى برگزيد
فرستاد تازان بنزد گراز * كزان ايزدت كرده بد بىنياز
كه ويران كنى تاج و گاه مرا * به آتش بسوزى سپاه مرا
كز آن نامه جز گنج دادن بباد * نيامد مرا از تو اى بدنژاد
مرا خواستى تا بخسرو دهى * كه هرگز مبادت بهى و مهى
بايران نخواهند بيگانهيى * نه قيصر نژادى نه فرزانهيى
بقيصر بسى كرد پوزش گراز * بكوشش نيامد بدامش فراز
گزين كرد خسرو پس آزادهيى * سخن گوى و دانا فرستادهيى
يكى نامه بنوشت سوى گراز * كه اى بىبهار يمن ديو ساز