بدشنام لب را گشاييد باز * چه بر من چه بر شاه گردن فراز
هر آنكس كه بشنيد زو اين سخن * بدانست كان تخت نو شد كهن
همه يك سر از جاى برخاستند * بدشنام لبها بياراستند
بشد زاد فرخ بخسرو بگفت * كه لشكر همه يار گشتند و جفت
مرا بيم جانست اگر نيز شاه * فرستد به پيغام نزد سپاه
بدانست خسرو كه آن كژّ گوى * همى آب و خون اندر آورد بجوى
ز بيم برادرش چيزى نگفت * همى داشت آن راستى در نهفت
كه پيچيده بد رستم از شهريار * بجايى خود و تيغ زن ده هزار
دل زاد فرخ نگه داشت نيز * سپه را همه روى برگاشت نيز
[ رها كردن سران شيرويه را از بند ]
بدانست هم زاد فرخ كه شاه * ز لشكر همه زو شناسد گناه
چو آمد برون آن بدانديش شاه * نيارست شد نيز در پيشگاه
بدر بر همى بود تا هر كسى * همى كرد زان آزمايش بسى
همى ساخت همواره تا آن سپاه * بپيچيد يك سر ز فرمان شاه
همى راند با هر كسى داستان * شدند اندر آن كار همداستان
كه شاهى دگر برنشيند بتخت * كزين دور شد فرّ و آيين و بخت
بر زاد فرخ يكى پير بود * كه بر كارها كردن آژير بود
چنين گفت با زاد فرخ كه شاه * همى از تو بيند گناه سپاه
كنون تا يكى شهريارى پديد * نيارى فزون زين نبايد چخيد
كه اين بوم آباد ويران شود * از اندوه ايران چو نيران شود
نگه كرد بايد به فرزند اوى * كدامست با شرم و بىگفتوگوى
ورا شاد بر تخت بايد نشاند * بران تاج دينار بايد فشاند
چو شيروى بيدار مهتر پسر * بزندان بود كس نبايد دگر
همى راى زد زين نشان هر كسى * برين روز و شب بر نيامد بسى
كه برخاست گرد سپاه تخوار * همه كارها زو گرفتند خوار
پذيره شدش زاد فرخ به راه * فراوان برفتند با او سپاه
رسيدند پس يك بديگر فراز * سخن رفت چند آشكارا و راز
همان زاد فرخ زبان برگشاد * بديهاى خسرو همه كرد ياد
همى گفت لشكر به مردى و راى * همى كرد خواهند شاهى بپاى
سپهبد چنين داد پاسخ بدوى * كه من نيستم چامهء گفت و گوى
اگر با سپاه اندر آيم بجنگ * كنم بر بدان جهان جاى تنگ
گرامى بد اين شهريار جوان * بنزد كنارنگ و هم پهلوان
چو روز چنان مرد كرد او سياه * مبادا كه بيند كسى تاج و گاه
نژند آن زمان شد كه بيداد شد * به بيدادگر بندگان شاد شد
سخنهاش چون زاد فرخ شنيد * مر او را ز ايرانيان برگزيد
به دو گفت كاكنون بزندان شويم * بنزديك آن مستمندان شويم
بياريم بىباك شيروى را * جوان و دلير جهانجوى را